ويليام فاكنر صد و يازده ساله شد
ويليام فاكنر صد و يازده ساله شد
|
|
|
فاكنر خود را نويسنده نمى دانست. نويسنده اى با اين ميزان نبوغ رشك برانگيز، تنها خود را كشاورزى مى دانست كه گاهى داستان نيز مى نويسد. در نوامبر ۱۹۴۹ وقتى همسرش خبر برنده شدن جايزه نوبل را به او داد سرگرم كود دادن به مزرعه اش بود اما همين كشاورز بر خود واجب مى دانست كه از انسان بنويسد؛ از موجودى كه ميان آفريدگان، صداى خستگى ناپذير دارد و اين را امتياز خود مى دانست؛ همان امتيازى كه ما را بر آن مى دارد تا پس از گذشت بيش از يك قرن از تولدش، سالگرد آغاز حضورش در اين دنيا را گرامى بداريم. چهارم مهر ماه امسال برابر با ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۸ ميلادى فاكنر صد و يازده ساله شد.
* **
«ويليام فاكنر» شاعر را شايد كمتر كسى نشناسد؛ چرا كه او بر قله رمان و داستان جهان ايستاده است. در عين حال، او پيش از آنكه به عنوان نويسنده، به شهرت برسد؛ شاعر بود. با اين حال فاكنر، خود را شاعرى شكست خورده مى داند. فاكنر درباره شعر و شاعرى مى گويد: «من يك شاعر ناكامم. شايد هر رمان نويسى ابتدا آرزو دارد كه شاعر شود و زمانى كه مى بيند از عهده شعر بر نمى آيد؛ به داستان كوتاه روى مى آورد كه پس از شعر، جذاب ترين است و تنها پس از شكست در شعر است كه سراغ رمان نويسى مى رود.»
ويليام فاكنر، كسى كه همپاى همينگوى از بزرگترين نويسندگان قرن بيستم محسوب مى شود؛ خود را يك شاعر شكست خورده مى داند. شايد به دليل همين شكست، معتقد است كه در عرصه نويسندگى از هيچ امكانى نبايد گذشت: «نويسنده تنها در مقابل هنرش مسئول است. او اگر يك نويسنده خوب باشد كاملاً بى رحم خواهد شد. او رؤيايى دارد و اين رؤيا او را چنان عذاب مى دهد كه بايد از دستش خلاصى يابد و بدون اين خلاصى، آرامش ندارد. او براى نوشتن كتاب، بايد همه چيز را مثل افتخار، غرور، فروتنى و خوشبختى، زير پا بگذارد. اگر يك نويسنده مجبور شود حتى جيب مادرش را هم خالى كند؛ بايد اين كار را بدون درنگ انجام دهد.»
ويليام فاكنر نويسنده امريكايى در بيست و پنجم سپتامبر ۱۸۹۷ در شهر نيو آلبانى ايالت «مى سى سى پى» به دنيا آمد. خانواده فاكنر، خانواده اى اشرافى بود و در ميان آنها شخصيت هاى پر نفوذ و سياستمداران برجسته نيز به چشم مى آمدند.
پس از جنگ، وارد دانشگاه مى سى سى پى شد اما حتى يك سال هم درآنجا دوام نياورد و در سال ۱۹۲۹ به كلى دانشگاه را ترك كرد و به پيشنهاد «استارك يانگ» كه نويسنده و از استادان دانشگاه بود؛ به نيويورك رفت. در نيويورك هيچ كار مناسبى نيافت و ناچارشد در يك رستوران يونانى با شستن ظرف، زندگى خود را تأمين كند. درهمان حال با كار در يك كتابفروشى بزرگ، هفته اى چند دلار درآمد داشت كه اصلاً كافى نبود. بنابراين پس از شش ماه به شهر خود بازگشت و در دفتر پُست دانشگاه مشغول به كارشد. فاكنر بدترين پستچى دنيا بود!و هرگز هيچ نامه اى را بموقع به مقصد نرساند.
در دسامبر ۱۹۲۵ به اميد سفر به اروپا، به نيواورلئان رفت و باز به كارهاى گوناگون پرداخت. در آنجا با «شروود آندرسن» آشنا شد كه تأثير بسيارى بر آثار وى نهاد.
به كمك شروود آندرسن، نخستين رمان خود را در سال ۱۹۲۶ با عنوان «مواجب بخور و نمير سرباز» منتشر كرد.
پس از آن به اروپا سفر و از ايتاليا و سوئيس ديدن كرد. دوماه را در پاريس گذراند. سپس به امريكا بازگشت و رمان «پشه ها» را كه هجو حيات ادبى در نيواورلئان است در ۱۹۲۷ منتشر كرد. دراين رمان، فرار از ترس در قالب كنايه و طنز، نمايان شده است. هيچكدام از اين دو رمان، با موفقيت روبه رو نشد؛ اما رمان سوم وى به نام «سارتوريس» كه در سال ۱۹۲۹ منتشر شد؛ مورد توجه قرار گرفت.
سال ۱۹۲۹ براى فاكنر سال مهمى بود؛ زيرا علاوه بر انتشار «سارتوريس»، با «استل الدهام فرانكلين» ازدواج كرد و از همه مهمتر اينكه، رمان «خشم و هياهو» را در همين سال منتشر كرد. خشم و هياهو كه از بزرگترين آثار ادبى جهان به شمار مى آيد؛ ابتدا با موفقيت روبه رو نشد. منتقدان، توجه زيادى به آن نشان ندادند و از نظر تجارى نيز شكست خورد.
دستمايه كتاب، وصف فساد اشرافيت جنوب امريكا بود و درآن زمان كه اغلب منتقدان با نفوذ از جنوب بودند؛ اين كتاب، چندان به مذاق آنها خوش نيامد.
فاكنر در اين كتاب براى نخستين بار درآثار خود، روال عادى روايت را شكست. با بهره گيرى از تك گويى درونى و حركت سيال ذهن، از زبان چند شخصيت متفاوت رمان، قطعات پازل را كنارهم چيد و اساس رمان را براين پراكنده گويى قرار داد. بسيارى، اين شيوه را «مبهم سازى عمدى» نام نهادند. مشهور شد كه كتاب فاكنر را بايد از انتها خواند و هيچكس نمى تواند ادعا كند كه آن را خوانده است؛ مگر اينكه دوباره بخواند.
درسال ۱۹۳۱ رمان «حريم» منتشر شد. اين رمان براى فاكنر شهرت و ثروت به همراه آورد.
حريم، داستان كشتار بدون محاكمه، فساد و هتك ناموس است. صراحت فاكنر در اين رمان چنان است كه ناشر ، در ابتدا از چاپ اين رمان ترسيد اما اين رمان پس از انتشار، محبوبيت فراوان يافت.
فاكنر، عاشق جنوب امريكا بود. محل زادگاهش و جايى كه تقريباً تمام عمرش را به استثناى مدت كوتاهى در آن سپرى كرد. اما بيش از هركس ديگر، فساد و انحطاط فرهنگ جنوب را كه مبتنى بر مالكيت و برده دارى بود، حس مى كرد.
داستان هاى فاكنر، عموماً در جنوب امريكا شكل گرفته اند. خشونت، بيرحمى، فحشا، ويرانى، نفرت و خون، عناصرى هستند كه به دفعات در رمان هاى فاكنر تكرار مى شوند. فاكنر به جنوب عشق مى ورزد و در عين حال آن را نفرين شده مى نامد. برده دارى را بزرگترين گناه مى داند و تقصير آن را نه تنها به سفيد پوستان، بلكه به سياه پوستان نيز نسبت مى دهد؛ چرا كه سياه پوستان، تحملى بيش از اندازه در برابر ظلم نشان دادند.
پس از استقبالى كه از رمان «حريم » شد، هاليوود از فاكنر دعوت به همكارى كرد. به او حقوق داد تا سناريوى «حريم» را بنويسد (فيلمى به نام «داستان تمپل دريك» از روى آن ساخته شد)/ از آن زمان به بعد، هرگاه فاكنر دچار بى پولى مى شد به هاليوود مى رفت. دركار فيلمنامه نويسى هم آدم نامنظمى بود و همه از او شكايت داشتند. به جاى كار در استوديو، به خانه مى رفت و قرارهايش را به سادگى لغو مى كرد. فاكنر درميانسالى در آكسفورد مى سى سى پى، خانه و مزرعه زيبايى خريدارى كرد و از آن پس، وقت خود را ميان ادبيات ، شكار و امور مزرعه صرف كرد.
صبح ها نويسنده بود و عصرها، شريف زاده اى جنوبى درميان خانواده بزرگ خويش. او بيشتر عنوان مزرعه دار را مى پسنديد تا عنوان نويسنده. مردى كم حرف بود كه هرگز از ادبيات صحبت نمى كرد. با اين حال بزرگترين آثار ادبى معاصر را خلق كرد.
فاكنر در پنجاه سالگى چهره اى ملى بود. مى گفت: من فقط كشاورزى هستم كه گاه داستان هايى هم مى نويسد. در نوامبر سال ۱۹۴۹ در حالى كه به يكى از مزرعه هايش كود آهك مى داد، همسرش خبر آورد كه برنده جايزه نوبل شده است.
خطابه فاكنر در مراسم اهداى جايزه در استكهلم، همگان را به شگفتى واداشت. او از «حقايق ديرين و عام» سخن گفت و اين كه «.// بى آن هرداستانى ناپايدار و محكوم به فناست.» و ادامه داد: «معتقدم انسان، نه تنها پايدارى مى كند، بلكه چيره خواهد شد. انسان، بى مرگ است، نه از اين روى كه درميان آفريدگان، تنها موجودى است كه صداى خستگى ناپذيرى دارد، بلكه بدان سبب كه روح دارد؛ روحى كه توان شفقت، ايثار و پايدارى را دارد. بر شاعر و نويسنده است كه از اينها بنويسد.»
فاكنر همچنين «جايزه ملى كتاب» را در ۱۹۵۱ و دو جايزه پوليتزر را نيز به دست آورد. فاكنر پس از ۱۹۵۰ سفرهاى بسيارى كرد و سرانجام در ششم ژوييه ۱۹۶۲ براثر حمله قلبى در شهر آكسفورد درگذشت.
آخرين رمان فاكنر باعنوان «جيب برها» درژوئن ۱۹۶۲ (سال مرگ وى) انتشار يافت.
رئيس جمهورى وقت امريكا «كندى»، درخطابه اى نسبت به فاكنر اداى احترام كرد و گفت: «از زمان «هنرى جيمز»، هيچ نويسنده اى، يادگارى چنين گسترده و پايدار پشت سر نگذاشته و بر قدرت ادبيات امريكايى نيفزوده است.»
منابع:
۱- پرسنلى، جى.بى.سيرى در ادبيات غرب. ابراهيم يونسى. تهران: اميركبير
۲- خانلرى، زهرا. فرهنگ ادبيات جهان. تهران: خوارزمى، ۱۳۷۵
۳- تراويك، باكتر. تاريخ ادبيات جهان. عربعلى رضايى. تهران: فرزان.
۴- آقا شيخ محمد، مريم ونورى، سعيد. برندگان جايزه نوبل. تهران: كوير.
۵- ۱۰ گفت وگو. احمدپورى. تهران: چشمه.
