تبليغاتX
قلبها تنها با یاد خدا ارام میگیرد.

قلبها تنها با یاد خدا ارام میگیرد.

اخرین اخبار

ناصر عبدالهی هم رفت


ناصر عبداللهي درگذشت


    

زنده ها خيلي براش کهنه بودند
     خودشو تو مرده ها جا زد و رفت


    
    
    
      

    دل من يه روز به دريا زد و رفت
    پشت‌پا به رسم دنيا زد و رفت
    زنده‌ها خيلي براش كهنه بودن
    خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
    هواي تازه دلش مي‌‌خواست ولي
    آخرش توي غبارا زد و رفت
    دنبال كليد خوشبختي مي‌‌گشت
    خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
    يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
    سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
    دفتر گذشته‌ها رو پاره كرد
    نامه فرداها را تا زد و رفت
    به سرش هواي حوا زد و رفت
    «ناصر عبداللهي» خواننده پاپ كشورمان ظهر امروز در بيمارستان هاشمي‌نژاد تهران درگذشت... خواننده معروف ترانه‌ «ناصريا» بامداد سوم آذر ماه در بيمارستان خليج‌فارس بندرعباس به دليل مشكلات كليوي و از كار افتادن كليه بستري شد و سپس به كما رفت و بعد از چند روز به بيمارستان شهيد محمدي بندرعباس منتقل و در بخش ICU اين بيمارستان بستري شد و سپس به تهران منتقل شد، اما اجل به او مهلت نداد و ظهر امروز درگذشت.
    آيا ايرانيان به راحتي مي‌‌توانند صداي دلنشين او را از خاطره‌ها پاك كنند، آيا مي‌‌توانند به همين راحتي از او دل بكنند. دنيا چقدر كوچك است... انگار همين ديروز بود، كه در تالار اجتماعات دانشگاه‌الزهرا براي ازدواج دانشجويي حاضر شده بود، مردي خونگرم كه براي خوشي مردم همه كار مي‌‌كرد، دريك شب برفي او تازه عروس و دامادها را با صداي دلنشين خود تا خانه مشتركشان بدرقه كرد... انگار همين ديروز بود، با هم در برنامه جشن فارغ‌التحصيلي دانشجويان يكي از دانشگاههاي آزاد اطراف تهران، به همراه بهزاد ابطحي شركت جستيم و او براي مدعوين تكنوازي گيتار و پركاشن كرد. مي‌‌گفت پول نمي‌‌خواهم، براي اين كه خاطره‌اي خوب از خودم به يادگار بگذارم آمده‌ام... انگار همين ديروز بود، پشت‌صحنه، كنسرتش در تالار ميلاد... به من گفت: «پژمان»، از ما كم مي‌نويسي و من گفتم: «ناصرجان، از تو چه بنويسم؟ آنچه كه بايد مي‌‌نوشتم طي سال‌ها كار خبرنگاري نوشتم، همه ايران تو را مي‌‌شناسند، جنوبي و شرقي و شمالي و غربي... و گفت: چه‌طور؟ گفتم: تو با تمامي خوانندگان خوب ايران تفاوت داري؟ بم صدايت درمغز استخوان انسان تا سال‌ها مي‌‌ماند، تنظيم‌هاي زيبايي فولكور تو به اين راحتي‌ها از خاطر هيچ‌كس بيرون نمي‌‌رود... از تو چه بنويسم، تويي كه نامت در تمام ايران زبانزد است... بر روي شانه‌ام زد و گفت: ما را چه به اين حرفا...
    واقعا تا 50 سال ديگر كه بشود، نسل‌هاي امروز و فردا، ترانه‌ «ناصريا» را هر گاه كه گوش دهند، براي‌شان تازگي دارد...
    انگار همين ديروز بود، فرهنگسراي خاوران... شهرداري از او دعوت كرده بود كه براي اهالي آنجا كنسرت برگزار كند... نمي‌‌دانيد آن شب او چه كار كرد؟ دل‌خوشي مردم، دل خوشي او بود... از مرحوم عبداللهي خاطرات فراواني دارم... اما چند ساعت از مرگ او نگذشته و من حال درستي ندارم، انگشتانم توان قلم فرسايي ندارد... با او، بهزاد ابطحي و سعيد شهروز خاطرات زيادي دارم... زماني كه در آلبوم «غزلك»، سعيد يكي از ترانه ها را با هم كاري ناصر خوانده بود، تا صبح در استوديو بوديم، روحيه او مثال‌زدني بود و تشويق‌هايش دلگرم كننده... چند سطري درباره زندگي مرحوم به رشته تحرير درآوردم، مروري بر زندگي 36 ساله‌اش...

    
    ناصر عبداللهي در دهم دي‌ماه 1349 در محله مسجد بلال بندرعباس متولد شد. فرزند سوم خانواده است و چهار برادر و يك خواهر دارد. در حال حاضر متاهل و چهار فرزند به نام‌هاي نويد، نازنين، نامي و نينا دارد. فرزند آخرش، به نام نينا، هفت ماهه است.
    جمعه شب چند هفته پيش، در برنامه عبور شيشه‌اي رضا رشيدپور مجري برنامه اعلام كرد: لحظاتي پيش به من خبر رسيد كه خواننده خوب كشورمان ناصر عبداللهي دچار يك سانحه شده است و در كما به سر مي‌برد.
     خبر سخت و ناگوار بود. محمد اصفهاني كه مهمان برنامه بود، سعي كرد هر طور شده خبري تهيه كند اما از آنجا كه ناصر عبداللهي در بيمارستاني در بندرعباس بستري بود، نتوانست به اين مهم دست پيدا كند.
     آنهايي كه خود را جزوي از جامعه اين موسيقي مي‌دانستند و بيننده اين برنامه بودند، با شنيدن اين خبر شوكه شدند. <ناصر در كما...> مگر چه اتفاقي برايش افتاده است. اولين سانحه‌اي كه براي ناصر پيش‌بيني مي‌شد، تصادف با اتومبيل بود.
     اين خبر در ساعات پاياني آن شب در محافل هنري پيچيد كه ناصر در حال رانندگي تصادف شديدي كرده و در كما به سر مي‌برد.
     صبح شنبه چند سايت خبري اعلام كردند كه ناصر عبداللهي خواننده پرآوازه پاپ ايران در بيمارستان محمدي بندرعباس، در حالت كما به سر مي‌برد و دياليز كليه مي‌شود.
    حالا همه از يكديگر مي‌پرسيدند كه چه اتفاقي براي او افتاده؟ دياليز چرا؟
    <سعيد شهروز> دوست صميمي ناصر عبداللهي تلفن را برمي‌دارد. الو...
    منم... چي شده سعيد؟
    سعيد گريه مي‌كند: <حالش اصلا خوب نيست،> او خاطرات فراواني با ناصر دارد، سعيد نمي‌تواند به درستي صحبت كند، مي‌گويد: <دارم با بهنام ابطحي مي‌روم بندرعباس.>
    سعيد! ناصر چه طوري تصادف كرد؟
    تصادف؟ تصادف نكرد، كتكش زده‌اند، به قصد كشت زدنش بي‌معرفت‌ها! بي‌انصاف‌ها!
    كي؟ چي؟ كتك چيه؟ سعيد چي مي‌گي؟
    نمي‌دانم، پريشب (پنجشنبه)در يکي از کوچه هاي بندرعباس او به طرز فجيعي مورد هجوم قرار گرفت.
     صورتش به كلي به هم ريخته، آن‌قدر لگد به پهلوهايش زده‌اند كه كليه‌هايش از كار افتاده است، ضريب هوشي‌اش 5 و فشارش 6 است، مي‌روم بندرعباس زنگ مي‌زنم. اين اولين خبري بود كه از ناصر عبداللهي به دست آورديم.
    اين اتفاق باعث شد كه ظرف دو سه روز حرف و حديث‌هاي زيادي درباره ناصر عبداللهي بر سر زبان‌ها بيفتد، ناصر چرا به اين وضع افتاد؟ آيا او دشمناني داشت كه وي را به اين روز انداختند؟
      
    ناصر عبداللهي از اهالي خونگرم بندرعباس است كه در سال 1349 ديده به جهان گشود.

    وي در خانواده‌اي متعصب و مذهبي به دنيا آمد، هنوز بيست سالش تمام نشده بود كه با دختري از اهالي بندرعباس ازدواج كرد. ثمره اين ازدواج سه فرزند بود.
     وي در آن زمان براي دلش گيتار مي‌نواخت. از همان زمان بمي صدايش شديدا گوش‌نواز بود، در اواسط دهه هفتاد، برنامه‌اي از شبكه اول پخش مي‌شد، به نام برنامه صبح بخير ايران كه مجري آن اقبال واحدي هفته‌اي يك بار اين برنامه را در مركز استان برگزار مي‌كرد آن روز گرم تابستان هم، واحدي برنامه‌اش را آنجا اجرا كرد.
     در آن صبح دل‌انگيز جواني با نواختن كيبورد، در پشت صحنه، موسيقي زيبايي را به معرض نمايش گذاشت.
     پس از اتمام برنامه، <اقبال واحدي> به او پيشنهاد داد كه به تهران بيايد و موزيك صحنه مجريان تلويزيون در برنامه‌هاي ارگاني و غيردولتي كه از سوي شركت‌ها برگزار مي‌شد، را بر عهده گيرد. سپس ناصر به تهران آمد، اما اين ناصر را راضي نمي‌كرد... در همان زمان موسيقي پاپ كم‌كم جاي خود را در كشور باز كرده بود. در سال 1376، خشايار اعتمادي پس از سال‌ها، اولين آلبوم پاپ را روانه بازار كرد. پس از او چند خواننده ديگر اين كار را كردند و همين امر باعث شد تا ناصر عبداللهي هم كه از يك نعمت خدادادي به نام صداي خوش برخوردار بود، وارد اين ميدان شود. در سال 78، او به همراه بهنام ابطحي آلبومي را تنظيم كرد كه بسيار شنيدني بود.
    آلبوم <دوستت دارم> با دكلمه پرويز پرستويي. عبداللهي با اين آلبوم خيلي زود جاي خود را در پيشگامان موسيقي پاپ باز كرد و نامش بر سر زبان‌ها افتاد. صداي زيبايش كه يك بمي خاص داشت به همراه تنظيم‌هاي زيبا كه تلفيقي از موسيقي خبري بود، ترانه‌هاي او را شنيدني كرد. عبداللهي زودتر از آنچه كه فكر كند، اوج گرفت و <ناصر> مردم ايران شد. ترانه <ناصريا> و همچنين آلبوم <هواي حوا>ي او اوج كارهاي هنري اين خواننده بود.
    
      
    
    يك منبع آگاه به ما گفت: <اين فرضيه كه ناصر عبداللهي در جايي ديگر مورد ضرب و شتم قرار گرفته و سپس به خانه آورده شده، كمرنگ‌تر است، به احتمال زياد، وي در منزل مسكوني‌اش دچار اين سانحه شده است. او به احتمال زياد مهاجمين را مي‌شناسد.>
    
    
    

ناصر عوض شده بود!


    آنان كه دوستي نزديكي با ناصر عبداللهي داشتند با خصوصيات اخلاقي او كاملا آشنا بودند. يكي از دوستان نزديك عبداللهي كه دوست نداشت نامش فاش شود، به ما مي‌گويد: اين اواخر ناصر از لحاظ اخلاقي كمي تغيير كرده بود.

     او رو به عرفان آورده بود و بيشتر وقت خود را با خواندن كتاب صرف مي‌كرد. او مي‌گفت: شايد آلبوم <معجزه>، آخرين آلبومم باشد، براي اين آلبوم خيلي زحمت كشيدم. عبداللهي چهارماه پيش به بندرعباس بازگشت و در محله‌اي كه به دنيا آمد، خانه‌اي اختيار كرد.
      
    پس از دو هفته از بستري شدن عبداللهي در بندرعباس او به هوش نيامد. از اين رو تصميم بر اين گرفته شد كه وي را به تهران و به بيمارستان شهيد هاشمي نژاد منتقل كنند. گرچه اين در حالي بود كه متخصصان در بندرعباس مي‌گفتند، وي بايد خود به خود به هوشياري برسد. در روزهاي اول بستري شدن ناصر، ضريب هوش او 5 بود اما پس از چند روز اين ضريب هوشي دوباره بالا رفت، ولي دو هفته پس از گذشت اين حادثه يك بار ديگر ضريب هوشي به 5 رسيد از اين رو پزشكان با نظر خانواده تصميم گرفتند كه ناصر عبداللهي در تهران بستري شود، به اين اميد كه او هوشياري كاملش را به دست آورد.
    در همين ارتباط يك منبع آگاه به ما گفت: متاسفانه پس از گذشت 21 روز (سه هفته) از آن واقعه اوضاع مساعدي در انتظار ناصر نيست، به ويژه اين‌كه كليه‌هاي او هم از بين رفته است و به احتمال زياد اين نقيصه را تا پايان عمر با خود به همراه دارد. از طرفي صورت ناصر بسيار لا‌غر و نحيف شده است و با ديدن او به ياد مردي مي افتاديم كه روزگاري صدايش دل همه را مي لزراند.
    
    سعيد شهروز گفت: براي اين‌كه ناصر هوشياري‌اش را به دست آورد، داخل گوش وي هدفون گذاشته‌اند و ترانه‌هاي خود او را برايش پخش مي‌كنند و ديده شده كه او بارها پلك زده است اما در يك مدت كوتاه پزشكان اميدوار بودند که موفق نشدند.
    
      
    دل من يه روز به دريا زد و رفت
    پشت‌پا به رسم دنيا زد و رفت
    زنده‌ها خيلي براش كهنه بودند
    خودشو تو مرده‌ها جا زد و رفت
    خانواده سبز، اين ضايعه دردناك را به جامعه موسيقي ايران، خانواده وي، مادر داغدارش و تمامي ايرانيان عزيز تسليت عرض مي‌‌نمايد... ياد و خاطره ناصر براي هميشه در دل هاست...
    ناصر اگر به تقدير خدا زنده بود، دهم دي ماه سال 1385، 36 ساله شدن خود را جشن مي‌‌گرفت.
    
    
    پژمان كردمحله
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

زنده یاد بابک بیات

«اى بزرگ موندنى»؛ نگاهي به زندگي و آثار زنده‌ياد بابك بيات
«اى بزرگ موندنى»؛ نگاهي به زندگي و آثار زنده‌ياد بابك بيات


سينماي ما- بابک بیات در سال 1325 در شهر تهران به دنیا آمد. از سن 19 سالگى در اپراى تهران و زیر نظر خانم اولین باغچه بان، آقاى ثمین باغچه بان و نصرت الله زابلى با موسیقى کلاسیک و جهانى آشنا شد و در حدود پنج سال همکارى خود را با این اپرا ادامه داد. بعد از آن با محمد اوشال آهنگساز و رهبر ارکستر جاز فولکوریک دوستى عمیقى پیدا کرد که این دوستى به ادامه هارمونى و آکومپانى مان و فراگیرى دیگر اشتیاقات موسیقایى بیات منجر شدایرج جنتى عطایى شاعر و ترانه سرا و نمایشنامه نویس که از دوران کودکى تا قبل از انقلاب با بابک بیات همگام با هم موسیقى ترانه را ادامه دادند، در زندگى بیات و خانواده اش بسیار موثر بود . این دوستى به ساخت ترانه هاى بسیارى از جمله : غریبه، جنگل، بن بست، خونه، فریاد زیر آب، على کنکورى، تپش، خاتون، سایه، خورجین (بانوى شرقى)، فصل بد خاکسترى (روح بزرگوار)، سقف، هیچ کسى مثل تو نبود، طلایه دار (اى بزرگ موندنى) و بسیارى ترانه هاى دیگر منجر شد. بابک بیات موسیقى فیلم را با فیلم غریبه که با همراهى واروژان ساخته شد، شروع کرد. بعد از فیلم غریبه، بیات موسیقى فیلم هاى : خوشید در مرداب، شب آفتابى ( با ترانه عروسک قصه من)، برهنه تا ظهر با سرعت، فریاد زیر آب، سریال چنگک و بسیارى موسیقى فیلم هاى دیگر را ساخت. بعد از پیروزى انقلاب بابک بیات فعالیت موسیقى را در شرکت ابتکار، همراه با دوستش ابراهیم زال زاده و با کاست قاصدک، زندگینامه صمد بهرنگى و به صورت ترانه هاى کودکانه خانم سیمین غدیرى آغاز نمود. پس از آن کاست خروس زرى پیرهن پرى را به همراه احمد شاملو و کاست هاى سکوت سرشار از ناگفته هاست و چیدن سپیده دم را با صداى احمد شاملو موسیقى ساخت. بابک بیات موسیقى فیلم را در بعد از انقلاب با فیلم مرگ یزد گرد ساخته بهرام بیضایى شروع کرد و در سال 1362 موسیقى فیلم هاى نقطه ضعف و ریشه در خون را ساخت و در سالهاى بعد براى فیلم هاى شاید وقتى دیگر و مسافران ساخته هاى بهرام بیضایى, سریال سلطان و شبان, کشتى آنجلیکا، عروس، پرده آخر، طلسم، مرسدس، جهان پهلوان تختى، دستهاى آلوده، اتوبوس، قرمز، دو زن، شیدا و در حدود 90 فیلم سینمایى موسیقى نوشته است و آخرین سریالى که وى براى آن موسیقى ساخته است سریال ولایت عشق است. بابک بیات در سال 1369 پس از چند بار کاندید بودن براى موسیقى فیلم بالاخره این سال وقتى که از پنج کاندید موسیقى فیلم سه بار نام او را اعلام کردند جایزه سیمرغ بلورین فجر را براى فیلم عروس دریافت کرد. همچنین در سال 1375 وقتى که از بین چهار کاندید دو بار نامش اعلام شد، مجددا سیمرغ بلورین را دریافت نمود.در خانه سینما براى فیلم ساحره جایزه اول موسیقى فیلم را دریافت کرد. در جشن گزارش فیلم جایزه بهترین آهنگسازى را براى صد سالگى سینما از آن خود کرد. در سال 1381 در مراسمى که در شیراز برگزار شد از بابک بیات و چهار هنرمند بزرگ دیگر ایران تقدیر به عمل آمد.همچنین در همین سال و در مراسمى دیگر از بابک بیات به خاطر یک عمر تلاش در زمینه ترانه ایران تقدید شد که در این مراسم پیامهایى از ایرج جنتى عطایى، بهرام بیضایى و... قرائت گردید. از دیگر فعالیتهایى بابک بیات در این سالها ساخت قطعه کرال و ارکسترال "سرزمین خورشید" بود، که در سال 1376 توسط ارکستر سمفونیک تهران و به رهبرى استاد "فریدون ناصرى" اجرا شد. بابک بیات در کنار ساخت موسیقى، حدود هشت سال در دانشگاههاى تهران مشغول به کار بوده و موسیقى فیلم تدریس مى کرد.  وی همیشه از دوستانش مانند محمد اوشال، ایرج جنتى عطایى، خسرو شریف پور و مهندس فریدون حمیدى و ... که مشوق او بودند یاد مى کند. از دوستی اش با ایرج جنتى عطایى و خاطراتشان، از سفرش با احمد شاملو به کشور سوئد که موسیقى اش صداى شاملو را در شبهاى شعر در کنسرت هوست و چند جاى دیگر که به چند ماه انجامید همراهى مى کرد، و از خاطراتش با نصرت رحمانى :  "زندگى بازی است، ما خود صحنه مى سازیم تا بازیگر بازیچه هاى دیگران باشیم، واى زین برد روان فرساى، من بازیگر بازیچه هاى دیگران بودم، گرچه مى دانستم این افسانه را از پیش، زندگى بازی است. و زمزمه مى کند شاملو را که : "همه لرزش دست و دلم، از آن بود که عشق پناهى گردد، پروازى نه گریزگاهى گردد، آى عشق آى عشق چهره آبیت پیدا نیست." از شفیعى کدکنى مى گوید. از ایرج جنتى عطایى مى گوید و از پرسه هاى در کوچه پس کوچه هاى جنوب شهر تهران. از سینما رفتن هاى ساعت 11 صبح و سینما نیاگارا. از اسفندیار منفرد زاده و و دوستى هاى قدیمى و از ملودیهاى او که از بچه تهران قدیم صحبت مى کند. از جمعه، از رضا موتورى، فرهاد مهراد و شهیار قنبرى. از واروژان، از محمد اوشال و رفاقتهایشان که حتى بلنداى بلندترین سپیدارها هم به اندازه آن نیست.از بهرام بیضایى و استادى و احاطه اش در موسیقى فیلمى که قرار است برایش نوشته شود.از احمد شاملو و همسرش آیداى مهربان. بابک به زندگى گذشته خود مى بالد واز بیان آن ترسى ندارد. از محله هاى جنوب شهر تهران و از آشنایى با ایرج جنتى عطایى در همین محله ها.سرآسیاب دولاب،خیابان شهباز، شکوفه، کرمان، و آن همه خاطره از خانه محقرى که حتى کوچکترین صدایى به گوش همسایه ها مىرسید و آغاز آهنگسازیش از همین خانه محقر 48 مترى بود. و خاطرات شیرین زندگى گذشته اش با پدر و مادر و دو برادرش که سراسر تعریف از عاطفه و مهربانى و فداکارى والدینش براى او بود. زمزمه کردن هنگام رفتن به دبیرستان با کفش سوراخ و ساختن ملودى تازه، در حالى که سرماى طاقت فرسا از سوراخ کفش تمام وجودش را فرا گرفته بود. میدان ژاله، چهارراه آبسردار و راه مدرسه و پدرش که دوست داشت او یک ورزشکار شده و به دانشگاه افسرى برود و زندگى نطامى را شروع کند.اما او با این تفکر پدر جنگید و موسیقى را دنبال کرد و به همین دلیل بدون حمایت پدر راه خود را ادامه داد.در زندگى بابک مرگ پسرش بسیار اثر گذار بود. پسرش "مانى" که ده سال از بهترین دوران زندگى بابک را با او گذراند و تنها یک کودک سرمایه ذهنى یک پدر بود و شاید هم آن کودک، پدر بابک بود که خود را براى بابک ده ساله کرده بود.و بعد بزرگوارانه و ساکت و عمیق، با فریادهایى از درونش مرد و بابک را به دنبال خود برد، که بابک موسیقى اش را بسازد و نزد زندگان بماند. او بسان عشق "ارف ئوس" رفت و بابک بسان "ارف ئوس" آنقدر نواخت، نواخت که خداوند پس از چهار سال کودکش را به او برگرداند. و این کودک نامش "بامداد" است، و خدا معجزه اى کرد و در کنار "بامداد"، "باربد" را هم به بابک هدیه کرد. بابک همیشه از دخترش "غزل" که در آینده نزدیک از هنرمندان نقاش خواهد شد و دو پسرش "باربد" و "بامداد" که موسیقى را دنبال مىکنند، رضایتمندانه صحبت مى کند. و از همسرش که همیشه و در همه حال آرامش او را فراهم کرده است.

گزيده موسیقی فیلم‌هاي بابك بيات:


تنها مرد محله (1351) شیرتوشیر (1351) کیفر (1352) خورشید در مرداب (1352) هیاهو (1353) مسلخ (1353) تنها حامی (1355) فریاد زیر آب (1356) برهنه تا ظهر با سرعت (1355) مرگ یزد گرد (1360) نقطه ضعف (1362) سلطان و شبان (مجموعه، 1362) راه دوم (1363) ریشه در خون (1363) مترسک (1363) آتش در زمستان (1364)ا توبوس (1364) جستجو در شهر (1364) صاعقه (1364) ترنج (1365) تشکیلات (1365) طلسم (1365) ایستگاه (1366) شاید وقتی دیگر (1366)شکار (1366) گاویار (1366) گمشدگان (1366) مزدوران  (1366) مکافات  (1366) ویزا (1366) شاخه های بید (1367)شب حادثه  (1367)عروسی خوبان (1367) کشتی آنجلیکا (1367) تمام وسوسه های زمین (1368) دستمزد (1368)دوسرنوشت (1368) شب مکافات (1368) شنا در زمستان (1368) گل سرخ (1368) پرده آخر (1369) عروس (1369) دو فیلم با یک بلیط (1369) آقای بخشدار (1370)هترین بابای دنیا (1370)عشق من، شهر من (1370) قربانی (1370) مار (1370)مسافران (1370) موتو (1370) خوش خیال (1371) روز فرشته (72/1371) تماس شیطانی (1371) آتش در خرمن (1371)افعی (1371) بیا با من (1371) دیدار (1372) جنگ نفت کشها (1372)عروسی خون (1373) روز شیطان  (1373) توفان (1374) سرزمین خورشید (1375) دیپلمات (1375) حرفه ای (1375) مردی شبیه باران (1375) پهلوانان نمی میرند (مجموعه، 1375) مرسدس (1376) جهان پهلوان تختی (1376) ساحره  (1376) قرمز (1377) معصوم (1377) فریاد (1377) دوزن (1377) شیدا (1377) ولایت عشق (مجموعه، 1378) دستهای آلوده (1378).



منبع خبر مهر
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

رسول ملاقلی پور


گفت و گو : مجید توکلی

دلیل اینکه به سراغ ساختن فیلمهایی از جنس ملودرام جنگی رفتید و می روید چیست؟مخاطب این را می خواهد،زمان این گونه ایجاب می کند یا...؟
تو که جوون هستی، به نظرت چیه؟
جوونایی مثل من دیگه جنگ را نمی خواهند.شاید برای ما مهم این باشد که بدونیم در جنگ چه گذشته سرآخر یکی پیدا بشه که صادقانه بگوید داستان جنگ ما این بوده و ما اینجا را بردیم و اینجا را هم باختیم.
این را باید فیلمساز به توی جوون بگوید یا یک سیاستمدار؟
هر جفتشون.فیلمسازهم با ابزاری که در دستش دارد به اسم فیلم و سینما و...
فکر می کنی به فیلمساز همچین اجازه ای داده اند؟
قطعا به اون شکل فضا را باز نگذاشتند.من قبل از مصاحبه داشتم با یکی از دوستان حرف می زدم، این را گفتم که فیلمسازهای جنگ ما محدودند چون به هرکسی اجازه ساختن فیلم جنگی نمی دهند وحتما برای ساخت فیلم های جنگی، مجوز می خواهد.اینکه او خودش جنگ رفته باشد واز این جور حرف ها؟
ولی من شنیدم ،برای اینکه بعضی ها بخواهند وارد عرصه سینمای حرفه ای بشوند باید اول یک فیلم جنگی بسازند بعد وارد شوند؟
من نشنیدم.
عجیبه که نشنیدی.ولی اکثرا در نشریات می نویسند.می نویسند ،کسانی که می خواهند وارد سینمای حرفه ای بشوند مجبورند اول یک فیلم در ارتباط با جنگ بسازند تا مجوز ورود به سینمای حرفه ای را بگیرند.البته یک عده ای معتقدند که دلیل اینکه سینمای جنگ دچار مشکل شده یک بخشش به همین خاطره.
من بی خبرم.شما کجا خوندی؟
من که خیلی در مطبوعات دیدم.
حالا شما با این نظریه مخالفی؟
من نه گفتم موافقم و نه مخالفم.فقط از تو که جوونی پرسیدم به نظرت این درسته یا نه.
من همچین نظری ندارم.ولی این یک جورهایی می شود قوت قضیه هم باشد.یعنی فیلم جنگی ساختن یک هنری می خواهد که هر کسی ندارد و ...؟
آره این جوری هم می شود فکر کرد،ولی هر کسی که هنر سینما را بشناسد،یعنی هنرمند باشد و ابزار سینما را بشناسد، می تواند فیلمساز خوبی باشد.یک فیلمساز خوب هم نمی شود بهش گفت که او ملودرام ساز خوبیه یا جنگی ساز خوبیه.مهم اینه که دانش سینما را داشته باشد.مهم نیست در جنگ بوده باشد یا نبوده باشد.
من می گویم در کشور ما اونهایی می توانند فیلم های جنگی بسازند که مجوز داشته باشند.یعنی یا جینگ رفته باشند یا مورد تائید باشند.
نه اصلا اینجوری نیست.
من احساس می کنم همینطوری است.
احساس کردی یا تحقیق کردی؟
تحقیق هم کردم.
منبع تحقیقت کجا بوده؟
اسم شخص را ببرم؟
آره.همینجوری هم مصاحبه ات را چاپ می کنی ها..
حتما.من از ....پرسیدم و او ....
این آدم منبع تحقیق تو است.تو چرا بین این همه فیلمساز جنگ سراغ کسی رفتی که دارد اولین فیلم جنگی اش را می سازد؟ تو اگر یک بار به انجمن سینمای دفاع مقدس می رفتی جواب سوالت را می گرفتی.
نه.آخه من این پرسش، دغدغه ام نبوده.می خوام نظر شما را بدونم.یعنی هرکسی می تواند فیلم جنگی بسازد؟
من نمی دانم درست است یا نه.من می گویم منبعی که انتخاب کردی مرجع نیست.
شاید سوال من اشتباه عنوان شده.می گویم هر فیلمساز جنگی نمی تواند خط قرمزهای جنگ را بگوید.
مگر راجع به خط قرمز های جنگ گفته شده؟
من توی جنگ نبوده ام.ولی احساس می کنم نگفته شده.البته فیلم های جنگی الان هم یک سری حرف هایی را می زند.ولی در لفافه.
آخه این همه فیلمساز هست ،تو می تونستی از فیلمساز های دیگه بپرسی تا اینکه از کسی که اولین فیلم جنگی اش را می سازد.
حالا،به نظر شما کسی که یک فیلم جنگی می خواهد بسازد باید تجربه رفتن جنگ را داشته باشد؟
نه.اصلا نیازی نیست.ممکن است یک جوون با استعداد 20 ساله در هنر سینما پیدا بشود که بیاید درباره سینمای جنگ فیلم بسازد و فوق العاده بهتر از نسل من هم بسازد.مگر اسپیلبرگ جنگ جهانی دوم را دیده بود.مگر خیلی از آنهایی که فیلم های جنگی دنیا را می سازند در جنگ بوده اند؟
نه نبوده اند.ولی قبول دارید اگر من جوون بیایم فیلم جنگی بسازم و یکسری حرف ها را بزنم با چوب و چماغ توی سرم می زدند که تو با چه حقی این حرف را زدی،مگر تو بودی و...و اینجا است که اگر رسول ملاقلی پور این فیلم را بسازد این اعتراض ها نمی شود.
اصلا این طور نیست..مگر این چوب و چماغی که می گویی، توی سر من ملاقلی پور و امثال من نخورده.مگه یادت نیست توی نشریات ،یک تعداد زیادی درباره فیلم های جنگی ام چه سروصدایی راه انداختند؟ حالا خودشان صاحب اندیشه و تئوری شدند ،اون هم درباره سینمای جنگ.نه.این طوری نیست.شما هم به عنوان یک جوون می تونی.منبع زیادی فیلم های مستند در مورد سینمای جنگ هست،عکس های زیادی،کتاب های بسیار خوبی درباره جنگ هست،تحقیق کنی فیلمنامه بنویسی و مشورت بکنی ،به راحتی می تونی یک فیلم واقع بینانه درباره جنگ بسازی.اصلا نشدنی نست. امثال منم باید از جوونی مثل تو که می خواهد وارد این عرصه بشود حمایت کنیم.
شما در صحبت هایتان گفتیتد یک سری واقعیت هایی درباره جنگ هست که نمی شود آن ها را نشان داد.درسته؟
من نمی دونم.این رو باید از کسانی که مسئولین فرهنگی و سیاسی هستند بپرسی.
خب این لطمه نمی زند؟
چرا نمی زند.نه تنها به فیلم من بلکه به کلیت سینما لطمه می زند.سینمایی که یک سو و یک جانبه باشد به موجودیت سینما لطمه می زند.من نباید جواب بدهم.تو کنجکاوی ات را باید بروی سراغ یک سیاستمدار تا جوابتو بگیری.
خب من جوون، فیلم شمارو می بینم و آن وقت می خواهم ببینم قصه جنگ چیست.واون موقع هست که احساس می کنم دارم دروغ می شنوم و واقعیت ها را نمی فهمم.
نه این جوری نیست که واقعیت ها هم درون این فیلم ها نباشد.اون چیزی که شما در پی رسیدن آن در سینما هستی از دید دوربین من پیدا نخواهی کرد. مگر اینکه خیلی زیرک باهوش باشی و از پس بعضی از پلان ها متوجه بشی.
مگر چند نفر زیرک و باهوشند که بخواهند از پس زیر پلان های شما بفهمند؟
همه اش نه.بخش اندکی می توانند بفهمند.ولی تو جوون و امثال تو اگر وارد این عرصه بشین، مطمئن باش که می توانی یک موج در سینما راه بیندازید..ببین، اون دوره ای که نسل من وارد عرصه سینما شدند،به سختی وارد شدند.چه خودی و چه غیر خودی، می زدند توی سر آدم و پشت پا می انداختند و هزاران بهانه و مشکل ایجاد می کردند.ولی وقتی وارد سینما شدیم ،آن وقت ما جریان ساختیم و موج ایجاد کردیم.بسیاری از چیزها که در اون دوره شاید در سینما خط قرمز بود ،ما اونها رو روی پرده سینما گفتیم.شما اگر به فیلم "پرواز در شب" نگاه کنید و به زمان ساختش هم دقت کنید،می فهمید که در اون دوره بسیاری از حرف ها یی که الان نمی شود گفت را گفتیم.به خاطر اینکه اون موقع جوون بودیم و جرات جسارت داشتیم.و مسئولین ما هم بخش اعظمشان جوون بودند و جرات پذیرششان به مراتب بیش از الان بود.و شما به عنوان یک جوون و یک نسل جدید فیلمساز، می توانید جریان ساز باشید برای اینکه جرات جسارت دارید، این جرات را دارید که حق و حقوقتان را بخواهید.حقوقی که حقتان هست و باید آن را از مسئولین مطالبه کنید.ما اون موقع مطالبه کردیم.الان قرار نیست من در قالب جنگ یا راجع به مسائل جنگ حرف هایی بزنم که به نظر توی جوون خط قرمزه.به نظر من، در جنگ خط قرمزی وجود ندارد.هرچه که درباره جنگ نبوده عیان است.اگر در سینما گفته نمی شود در کتاب های جنگ گفته می شود.اگر یک بخشی در کتاب های جنگ گفته نمی شود، در شب خاطره ها گفته می شود.اگر اون جاها گفته نمی شود، وقتی که بچه ها دور هم جمع می شوند به راحتی حرفها را به هم می زنند.اصلا خط قرمزی وجود ندارد.خط قرمز را خود مسئولین می گویند خط قرمز و خودشان اون خط قرمز ها را که ایجاد می کنند، خودشان هم می شکنند.
چرا قرار نیست برای من جوون آشکار بشه؟
من نمی دونم.من که می دونم.من که می دونم.بسیاری از چیزها را را ما می دانیم. فکر می کنم توهم به عنوان یک جوون می تونی بفهمی.من می گویم توی نسل جوون باید جرات جسارت داشته باشی که مطالبات خودت را کسب کنی.طبیعی است که تو هروقت بخواهی توی این عرصه وارد بشی و حق خودت را بگیری فوری یک عده به خاطر منافع خودشان اولین چیزی که به تو مطرح می کنند این است که آقا وارد این حیطه نشو که خط قرمزه.کی گفته اون خط قرمزه که تو می گی؟ تو به عنوان یک جوون این حق را داری.
این فضایی که می گویید برای شما در دوران جوانی بوده،الان برای منم هست؟
من می گویم خیلی سخت بود و فضا. اینجوری نبود .من خواستم و حقم را گرفتم.یک عده هم اون موقع ریاکارانه فیلمساز شدند که اصلا نابود شدند و رفتند و یک عده ای هم حقشان را خواستند،با تلاش ،سختی و پیگیری،نخوابیدن،دویدن،اما نه تو سری خوردن.آره،پرواز در شب،من به سختی اون فیلم ها را ساختم.نینوا را به سختی ساختم. اگر خاطراتم را خونده باشید.اینجوری نبود که به من پول بدهند و منم بسازم.بله..امکاناتی هم در اختیارم گذاشتند که اون ها ساخته شد ولی اون امکانات را رفتم و گرفتم.توی اون دوره یک تعداد مسئولین فرهنگی جوون بودند و پا به پای فیلمساز ها جسارت داشتند.حسن قضیه در این بود.
و حالا همان فیلمساز های جوون مسن شدند ولی مسئولین تغییر کردند.
بسیاری از فیلمسازهای جوون و دست اندرکارن سینما که الان پا به سن گذاشتند خودشان تبدیل به یک سدی شدند برای اینکه جوون نتواند وارد عرصه سینما بشه.آدمهایی که به سختی وارد یک حرفه ای می شوند،وقتی خودشان صاحب اندیشه می شوند ،صاحب تجربه می شوند ،حالا به جای اینکه بیایند جاده را برای جوانان باز کنند خودشان برای جوان ها مانع می شوند.این موانع را تو باید بشکنی ،نه من.
من فیلمساز یا؟
نه نه.مگه قراره تو فقط فیلمساز بشی.توی هر حرفه ای هستی باید جسارت داشته باشی.
حالا یک روندی را گذرانده اید.مسیر پر پیچ و خمی بوده.یک سری حرف را جسارت کردید و گفته اید.همین طور که جلو رفتید فضا تنگ تر شد و حالا شما همان فیلمساز جنگ هستی ولی نمی توانی همان حرف ها را بزنی.
تو از من توقع داری چی بگم؟من فیلمسازم،تاریخ نگار جنگ نیستم.اما توی جوون از من فیلمساز چی می خواهی در فیلمم بگویم که باید می گفتم و نگفتم و از اینجا به بعد احساس می کنی کارم سخت تر شده.اتفاقا اگر فکر می کنی عرصه بر من تنگ شده ،خب هنرمند یکی از کارهایش همینه.هرچه عرصه براو تنگ شود باید خودش را ببرد بالا.سینما که رادیو نیست سینما که روزنامه نیست،سینما که بلندگو نیست که از اول فیلم تا آخر فیلم شعار بده و حرف بزنه راجع به بسیاری از ناگفته های جنگ.اون که دیگه سینما نیست.سینما به شیوه خودش ،به زبان خودش باید از این هنر استفاده کند. برای گفتن بخشی از حرف ها، نه همه حرف ها.
شما می گویید اگر من یکسری از واقعیت ها را نگفتم اشکال ندارد ،چون سینما همینه و می گویید هرچه عرصه تنگ تر بشود هنر من بیشتر می شه و...
نه می گویم وظیفه هنرمنده که خلاقیت نشان بده.
آره ولی من جوون از فیلمساز سینمای جنگم این رو نمی خواهم.
چی می خوای؟
من وقتی می شینم پیش دوست جانبازم یا با یک خوانواده شهید حرف می زنم ،می بینم این حرف ها هیچ کدام در فیلم هایمان نیست.
خب برو از تلویزیون ببین.
توی تلویزیون هم نیست.اصلا هدف شما از ساختن فیلم جنگی چیه؟علاقه است؟نشان دادن یکسری چیزهاست؟آگاه کردن جامعه هست یا.. چی بوده؟
این را سال ها گفتم..
شاید این بوده که با خودتان گفتید، من ،به عنوان کسی که توی جنگ رفته یک رسالتی دارم و حالا یک حرفه ای یاد گرفتم به نام سینما و حالا بیایم از حرفه ام استفاده کنم و به جامعه ام این را نشان بدهم،خب پس من بهتان می گویم که موفق نبودید.
اوایل کار همه اش همین فکر را می کردیم.اوایل همه مان ادعای همین را داشتیم که تو گفتی.حالا باید از عملکرد من فیلمساز متوجه بشی که واقعا چند درصد اون حرف هایی که گفتم، درست بوده و چند درصدش ریاکارانه بوده و یا به خاطر مسائل شخصی بوده،به خاطر اینکه توی عرصه سینما رشد بکنم یا نکنم
یا باشم؟
آفرین.یا باشم.می شود از عملکرد آدم ها فهمید.هرچقدر من حرف بزنم درباره اینکه برای چی آمدم سراغ سینمای جنگ،فقط حرف زدم.مثل خیلی چیزهای دیگه.اما در عمل چقدر تاثیر داره، صفره دیگه.ممکنه توی جوون حرف من رو نپذیری.اما اگر عملکر من را در این چند سال ببینی متوجه خواهی شد که چند درصد حرفهایم راسته و چند درصدش دروغه...
این عملکرده نشون می ده که شما شروع کرد و جسارت داشتید و یک سری حرف ها را زدید و اومدید اینجا بعد کم شد بعد حرف هایتان را نزدید و به تدریج....
من از تو این جسارت رو می خواهم. اصلا به عنوان یک فیلمساز کنجکاو شدم که چی توی اون مغزته پسر؟این جسارته چیه؟اون را بازش کن.من فیلمساز از تو نسل جوون که همه اش داری از جسارت حرف می زنی و درباره سینمای جنگ می گی ، بگوتا من یاد بگیرم.ببینیم این جسارت از تو جوون چیه؟
نسل من می گوید ما داستان جنگ به این شکل نبوده.هم تلخی داشته هم خوشی..فیلم های ما دارد داد می زند که همه چیز به نفع ما خوب بوده واین شاید ارزش اون رزمنده را کم کند.
فیلم های کی؟
فیلم های سینمای جنگ ما
مگر من وکیل وسیع دیگرانم.
شما به عنوان فیلمساز جنگ بگویید
نه.تو داری درباره سینمای من صحبت می کنی یا سینمای دیگران یا تلویزیون؟من قرار نیست پاسخ گوی تلویزیون یا سینمای دیگران باشم.من درباره سینمای خودم حق دارم این حرف ها را بزنم.توی جوون که از جسارت حرف می زنی، می توانی جسارت را در این زمینه خرج کنی که بگویی این همه بودجه های کلان درباره این سینما هزینه شده،چرا ریاکارانه بوده،چرا واقع بینانه نبوده.
خب بگویید. چرا واقع بینانه نبوده؟
از من نباید مطالبه بکنی.درباره سینمای من ،تو بگو رسول ملاقلی پور،طبق این سند تاریخی در این فیلم ،تاریخ را تحریف کردی و به مردم دروغ گفتی، اونوقت می توانم درباره سینمای خودم جواب بدهم.من قرار نیست پاسخ گوی 8سال جنگ باشم.اون موقع که در جنگ بودم،خبرنگار و عکاس بودم و الان به عنوان یک فیلمساز جلوی تو نشستم.
من خواسته ام را گفتم،همین.شخص شما خیلی داره تلاش می کنه که این حرف ها را بگوید.
چی بگوید؟
بگه که اینجوری نبوده و این ها هم هست ولی در پس یکسری از پلا های من ببینید و اون اتفاق در سینمای ما نمی افتد.اصلا چرا رسول ملاقلی پور نمی آید یک فیلم کمدی بسازد؟چرا بی خیال جنگ نمی شود؟
من در فیلمهای جنگی که ساختم دنبال این نبودم که پایان جنگ چی شد.من دنبال اون آدم هایی که درباره شان فیلم ساختم هستم و بودم.
وقتی می بینید عرصه تنگه یا...چرا ادامه می دهید.رسول ملاقلی پور در خلوت پیش خودش نمی گوید بی خیال فیلم جنگی.دیگه نمی سازم شروع کند به ساختن فیلم های گی شه ای را کمدی و...؟
فیلم مجنون را دیدی؟
بله
بعد از فیلم افق ساختم.فکر کنم 17 سال پیش بود.اون موقع، یک تعدادی از نمایندگان مجلس هم اعتراض کردند و گفتند من عوض شدم که مجنون را ساختم چون داستان، غیر جنگی بود.من اصلا نترسیدم و فیلم بعدی ام هم غیر جنگی بود،خسوف.فیلم بعدی ام هم غیر جنگی بود،پناهنده.من به خاط آدم ها فیلم نمی سازم.اگر مسئولین از من بخواهند که چی بسازم و چه جوری ببینم،اونوقت من یک آدم دیگه هستم و درست برعکس انجام می دهم.من اون چیزی را می سازم که خودم دغدغه اش را دارم.من تا به حال هیچ فیلم سفارشی نساختم که حالا یکی خوشش بیاد یا کسی بدش بیاید.من فیلم جنگی برای اون قشری می سازم که زنده هیستند.
برای اونهایی که زنده اند؟
آره ولی مسئول نیستند،نماینده مجلس هم نیستند
قبول.هیچی نیستند،همسایه اند.پسر شهیده یا خواهر شهیده یا خانواده جانبازند،تا به حال شده همان ها بیایند بگویند این فیلمی که ساختی من اصلا در جنگ ندیدم و همچین چیزی نیست؟
نه.خوشبختانه برای من نبوده.بعضی از دوستهایم شاهدند که در خیابان جلوی من رو گرفتند و غریب به اتفاق دعایم کردند.من تاریخ جنگ را تحریف نکردم .باید بری ببینی چه کسانی پول های اساسی می گیرند ،چقدر پول های کلان می گیرند ،تاریخ جنگ را تحریف می کنند زبانشان هم خیلی درازه و به هر کسی هم که دلشان می خواهد فحش می دهند،آن هم ریاکارانه.منتهی برای خودشان یک شخصیت بیرونی ساختند و یک شخصیت دینی و ظاهری ساختند و بودجه مملکت را می گیرند و زبانشان هم درازه.من تاریخ جنگ را تحریف نکردم.کاملا وفادار بودم.
بیشترین بودجه ای که برای ساخت فیلم جنگی تان گرفتید چقدر بود؟
برای فیلم "مزرعه پدری" که 500 میلیون تومن بود، توی همان سال 5تا فیلم ساخته شد که هزینه شان بالای 500 میلیون تومن بودند و یک فیلم هم بود که بالای 5 میلیارد تومن هزینه برد.
اگر 5 میلیارد به شما می دادند چی می ساختید؟
آخه نیاز نداشتم.اصلا احتیاجی نبود که 5 میلیارد خرج کنم.همین قدر کافی بود.قرار نبود خودم را به رخ بکشم که.
نه اینکه به رخ بکشید.مثلا یک هواپیمایی بترکانید یا قطاری؟
نه.نیازی نمی دیدم.توی قصه های من نیازی نبود.من اگر بلدم،سینما را در دل همان پلان هایی که دارم نشان می دادم.فکر می کردم اگر قرار بود 5 میلیارد تومن پول می دادند برای مزرعه پدری ،با بقیه پول یک تعداد دوربین و امکانات فیلمبرداری وارد مملکت می کردم.حداقل می شد تمام سینماهای ایران را به سیتم صدا و تصویر استاندارد تجهیز کرد.این اتفاق خیلی بهتری بود تا می دادند به من برای مزرعه پدری.
یا می دادند به جوان های فیلمساز؟
آره. ولی به هرحال سینما هم نیازمند یکسری تجربه کردن است.توی جوون نیا گیر بده که یک فیلم 5 میلیارد هزینه شده.توی این مملکت 100 تا سد می سازند،صدتا پروژه می سازند و 99تاش داغون می شه و یک دونه اش به ثمر می رسد.
الان حرف شما هم تناقض دارد که.این بودجه خوبه داده بشه یا نه؟
آره درسته.من اشتباه کردم.به هر جهت توی سینما هم باید هزینه بشود.می شود بخشی از این هزینه را هم گذاشت برای تجربیات جوان ها.
بریم سراغ فیلم .اون عشقی که در "مزرعه پدری "از آن حرف زدید اینقدر غلوشده بود؟یادم می آید سر اون فیلم نشان دادن آن عشق کمی حرف و حدیث داشت.
آره والا وجود داشت.من تازه خیلی ضعیف گفتم.ظاهرا یک عده زیادی اروتیک برداشت کردند. من هم گفتم نمی دونم بعضی ها چی می خورند که از این پلان اینجوری برداشت می کنند.خیلی ها هم ناراحت شدند ولی نه من قصد داشتم اروتیک ماجرا را نشان بدهم و نه اصلا توی این فیلم نیازی بود.به هر جهت شد دیگه.یک عده در اون دوره ظلم کردند و این ظلمشان هم به من واقع شد.همه اون هایی که این حرف من را خواندند به اون هایی می دانند برای فیلم من چه کردند بگویند و مطمئن باشند تحت هیچ شرایطی ازشان نخواهم گذشت.چون این مسائلی که برای فیلم ساختن،تحت نام جانبازان و اسلام و مسائل اسلامی و اعتقادی ساختند.قسم می خورم به خون همان شهدا که هرگز ازشان نخواهم گذشت.مطمئنم که توی همین دنیا چوبش را اساسی خواهند خورد.همه این هایی که به این نام به سینما حمله می کنند در روزگاری نه چندان دیر جوابش را پس خواهند داد.
شما وقتی می خواهید یک فیلم جنگی بسازید ،چه اتفاقی می افتد که سراغ یک سوژه می روید.شنیدن یک خاطره هست یا خواندن کتاب یا تلفن یا...؟
بعضی مقت ها به چندتا از فازها فشار میاد.فیوز ها نمی کشه و می ترکه و اتصالی می شود و یک اتفاقی می افتد.(با خنده) ولی آره،ممکنه با خوندن باشه،ممکنه حرف زدن با یک دوست باشه یا ممکنه وقتی که موسیقی گوش می کنی باشه.ممکنه هم وقتی باشه که با شکم خالی داری اذان گوش می کنی.به هر جهت فرق می کنه.
شکم خالی و گوش دادن اذان.چه نوستالژی؟
آره. دم افطار که تو شکمت خالی از خدا چی می خواهی؟
عاقبت به خیری
عاقبت به خیری یعنی چی.یعنی اینکه یک زندگی داشته باشی که باعث خیر و برکت باشی دیگه.
توی میم مثل مادر این سوال عذابم مب ده که چرا گلشیفته بچه را به دنیا می آورد؟
چی کار باید می کرد.10سال پیش قانون اجازه نمی داد که بچه را سقط کند.
آخه اون بچه برای چی داره به دنیا می آید؟
مگه سهیل نمی دونسته که بچه شیمیاییه؟
چرا.
خب می خواسته از کنار این زن به جایی برسه.
ولی قبول دارید همه خانم هایی که فیلم را می دیدند، می خواستند که بچه سقط بشود؟
آره، خب درام همینه.چون اگر عکس العملی نبود که درام به خوبی در نمی آمد.
من شناختی که از رسول ملاقلی پور داشتم این بود که مدام عصبانی می شود و دادو بیدادمی کند و فحش می دهد و ....ولی حداقل توی این مصاحبه به آن برنخوردم.چرا یه همچین حرفی می زنند؟
این ذهنیت را کی برای تو به وجود آورده؟مطبوعات؟
نه.چرا مطبوعات؟
پس از کجا شنیدی؟آخه یکسری تو مطبوعات نوشتن.
نه.شنیدم.
فرض کن خانم فراهانی ،جمشید هاشم پور،سعید پورصمیمی که آدم های بزرگی هستند، این ها گفتند که ملاقلی پور سر فیلمبرداری عصبانیه؟
یعنی همچین چیزی نیست؟
من از اینکه بعضی اوقات سر صحنه فوق العاده آدم خشنی هستم،شک ندارم.هرکسی شیوه کار دارد.شیوه بازیگیری یا درآوردن اون سکانس نیازی به عصبانیت داره یا باید بازی عصبانیت را بکنم.ولی یکی از مشکلات من متاسفانه یا خوشبختانه اینه که وقتی کار تمام می شه آدم ها می خواهند دوستی شان را با من ادامه بدهند.ولی یقین بدونید که سرکار من اگر کسی ریاکارانه کار کند و مذهب را بخواهد به عنوان یک وسیله استفاده کند و بی عرضگی خودش را بخواهد با الفاظ مذهبی توجیه کند ،یا به شکل های دیگه بخواهد از زیر کار در برود و توجیه روشنفکری کند،من با اون ها به شدت تند برخورد کردم.به شدت تند.ولی آدم هایی که حرفه ای کار کردند و وظیفه خودشان را می دانستند(ربطی به تحصیلات و جایگاهشان هم نداشته)چه سوپراستار بوده یا کسی که چایی می دهد برای من خیلی ارزشمند تره و اون بداند که سر کار ،من رو نوکر خودش کرده و من دیوانه وار دوستش داشتم.ولی اگر بخواهد تنبلی خودش را توجیه کند به تندی برخورد کردم.
رسول ملا قلی پور در خونه هم همینجوریه؟
هرجا.هیچ فرقی نمی کنه.هرجایی در زندگی ام کسی خواسته ریاکارانه برخورد کند و دروغ بگوید،بچه ام باشد یا کس دیگه،من باهاش برخورد می کنم.حالا اگر اون ها گفتند ملاقلی پور آدم عصبی و خشنی است،بی راه نگفتند،چون به شدت باهاشون خشن رفتار کردم.
این جدی گفتن شما شاید عصبی تلقی بشود.ولی یک مهربونی در چشمان شما هست که شاید بی انصافی باشد که اون جوری فکر کرد.همه خیال می کنند به خاط اینه که شما فیلم های اکشن می بینید...
اتفاقا اصلا نمی تونم فیلم های اکشن ببینم.فیلم خشن را دوست ندارم.فقط ترمیناتور 2 را خیلی دوست دارم.
طنز چه طور؟
پیتر سیز را عاشقشم.
چرا این همه تناقض؟
آخه اون هایی که از نزدیک با من آشنا هستند برایشان کاملا حل شده است.
من فکر می کنم دو دسته از آدم ها با شما در ارتباطند.یا دوستتان دارند یا متنفرند.
کاملا درسته.حد وسطی وجود ندارند.
امکان داره یک روز فیلمی بسازید که هیچ اثری از جنگ نباشد؟
اگر عمری باشد حتما.


منبع خبر همشهري جوان
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط رزا  |