تبليغاتX
قلبها تنها با یاد خدا ارام میگیرد.

قلبها تنها با یاد خدا ارام میگیرد.

اخرین اخبار

پرویز پرستویی

جايي كه عشق نباشد ... ( يادداشت پرويز پرستويي درباره «زير تيغ» )

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط رزا  | 

کمال مطلق بازیگری در ایران...........پرویز پرستویی

پرويز پرستويي، فراري از شهرت


    
    
    
    
    مارمولك، به نام پدر، آژانس در سينماي ايران هيچ‌گاه فراموش نمي‌‌شود، همان‌طور كه در تلويزيون مجموعه خاك سرخ هيچ‌گاه فراموش نمي‌‌شود، آن هم با بازي استاد پرويز پرستويي، بازيگري كه در تمامي كاركترهاي سينما به راحتي ايفاي نقش مي‌‌كند و حال مجموعه زير تيغ با بازي او چهارشنبه‌ها از شبكه اول پخش مي‌‌شود، «پرويز پرستويي» اين بازيگر
پرسابقه هنر ايران كيست؟
    در سال 1334 در روستاي چارلي از توابع بخش كبودر آهنگ يكي از شهرهاي استان همدان است. پدرش كشاورز بود، زماني كه پرويز سه ساله بود، پدرش كشاورزي را رها كرد و به تهران كوچ كرد...
    او از يك خانه كوچك اجاره‌اي در محله فقيرنشين دروازه غار در جنوب تهران، خاطرات زيادي دارد، خاطرات كودكي و دوران نوجواني و...
    
    شايد برايتان جالب باشد، بدانيد كه او قبل از اين‌كه به مدرسه برود، ابتدا چند صباحي به مكتب خانه رفت كه هنوز در تهران رفتن به آنجا رواج داشت، بايد عنوان كرد كه منطقه دروازه غار تهران، در حوالي ميدان شوش هر روزه شاهد بزن بزن‌هاي فراوان چوب و چماق‌كشي و جرم و جنايت‌هاي ديگري بود كه در آن محل ديده مي‌‌شود و پرويز پرستويي شاهد تمام اين اتفاقات بود... در محله‌اي كه زندگي مي‌‌كرد، تنها قهوه‌خانه محله تلويزيون داشت كه آن هم به خاطر رايج بودن پخش مواد مخدر در آن از ورود بچه‌ها به آنجا جلوگيري مي‌‌كردند... پرويز سينماي ايران از همان كودكي عاشق بازي و معركه‌گيري بود و با بچه‌ها در كوچه پس كوچه‌هاي دروازه‌ غار شبيه‌خواني راه مي‌‌انداخت، او همچنان عاشق تصوير بود كه از پشت شيشه‌هاي بخار گرفته قهوه‌خانه شاهد ديدن تصاوير تلويزيون مي‌‌شد.
    
    محرم كه مي‌‌شد او به شبيه‌خواني مشغول مي‌‌شد با اين كه سني نداشت، در آن محل معروف بود، بچه‌اي دبستاني كه اهل يك محل را در ايام سوگواري به گريه مي‌‌انداخت.
    او آن زمان در مدرسه صالحيه اسلامي در كوچه گمرك تحصيل مي كرد، در دوران دبيرستان آرزويش معلم شدن بود، زماني كه به خدمت عازم شد، دلش مي‌‌خواست، وارد سپاه دانش شود تا مردم بي‌‌سواد، را باسواد كند...
    
    وي پس از فارغ‌ شدن از تحصيل، سركار رفت و پس از اتمام كار روزانه، به خاطر علاقه زيادي كه به بازيگري داشت، شب‌ها را در تئاتر‌هاي لاله‌زار مي‌‌گذراند... گرچه در آن زمان نمي‌‌گذاشت خانواده‌اش متوجه شوند كه او عاشق بازيگري است...

    تلاش‌هاي شبانه‌روزي‌اش باعث شد تا يازده هزار تومان پول جمع كند و در حوالي ترمينال جنوب خانه‌اي بخرد... پرويز آن زمان عاشق ورزش هم بود، به ويژه فوتبال، از اينرو باشگاه كارگران و پست دروازه باني را انتخاب كرد و مرحوم مهراب شاهرخي با ديدن او وي را به عنوان دروازه‌بان تيم جوانان انتخاب كرد، اما ورزش هم نتوانست او را از علاقه ذاتي‌اش به هنر غافل كند، همين شد كه به مركز هنري نازي‌آباد رفت و شروع به آموختن كرد، به قول خودش، «در آنجا آموخت كه شهرت زودگذر است».
    پرويز پرستويي بسيار خوش‌قول، خوش اخلاق، و پايبند به اصول دوستي است و همواره به موقع سرقرارهايش حاضر مي‌‌شود... تلفن همراهش هميشه در دسترس است و كمتر روي پيام‌گير است، اهل مدير برنامه گرفتن و اين‌جور كارها نيست، كمتر با نشريات مصاحبه مي‌‌كند و هميشه خودش پاسخگوي تلفن‌هايش است، اما با اين‌حال با خبرنگاران ميانه خوبي دارد و از مطبوعات به عنوان پل بين مردم و هنر ياد مي‌‌كند...
    
    در سال 1349 به گروه بهرام بيضايي پيوست و در همان سال سرانجام اولين نقشش در تئاتر ماجراي يك محل را بازي كرد... آشنايي او با بهزاد فراهاني او را به گروه «كوچ» كشاند تا به دنبال كسب تجربه باشد... اوج كاري وي در سال 1352 در نمايش‌هاي چشم برابر چشم، شبي در حلبي‌آباد، پتك و خانه روشن بود كه در آن به بازي پرداخت.
    وي در سال 1352 ديپلم گرفت، در سال 53 اولين موفقيت خود را كسب كرد برنده جايزه نقش دوم براي نمايش «دكه» شد.

    و در سال 54، جايزه نقش اول خانه‌هاي جوانان به خاطر «نمايش تسليم» شدگان شد. بازي او در نمايش پرطرفدار «ميلاد» در نقش دلال زمين خيلي زود اسم او را در بين طرفداران تئاتر بر سر زبان‌ها انداخت.
    پرويز پرستويي به نوعي از شهرت فراري است، اهل كلاس گذاشتن و اين‌جور حرف‌ها نيست، گاهي اصلا فراموش مي‌‌كند كه پرستويي است و از نگاه‌هاي ديگران تعجب مي‌‌كند.
    
    پرويز پرستويي پس از انقلاب و در سال 60، زماني كه 26 ساله بود به عنوان منشي در دادگستري تهران مشغول به كار شد، در سال 62 برادرش شهيد شد و آنجا بود كه پيشنهاد «كار بخش» براي بازي در «ديار عاشقان» را پذيرفت و راهي سرپل ذهاب شد، او با بازي در اين فيلم ديپلم افتخار نقش دوم را از جشنواره دوم فجر دريافت كرد.
    
    در سال 1366 در فيلم «شكار» با خسرو شكيبايي هم بازي شد، در همان اوان بود كه كار در دادگستري را به خاطر همخواني نداشتن با روحيه‌اش رها كرد و به اداره تئاتر رفت و 12 سال كارمند آنجا بود.
    
    او به همراه خانواده‌اش زندگي مي‌‌كند، خانه‌اي دو و نيم طبقه كه پايين مغازه پدر است، در نيم طبقه برادر و همسرش، در طبقه اول والدين و طبقه دوم خودش به همراه همسر و دو فرزندش زندگي مي‌‌كند، او سال 1360 ازدواج كرد... اولين تجربه تلويزيوني پرستويي، سريال «رعنا» در سال 1367 بود، اما فيلم «ليلي با من است» بود كه پرويز را به‌طور كامل به مخاطبان هنر سينما در ايران شناساند، او براي بازي در اين فيلم در دومين ديپلم افتخار خود را كسب كرد.

    
    در سال 82 براي بازي در فيلم «مارمولك» يكي از بهترين و به ياد ماندني‌ترين بازي‌هاي تاريخ هنري خود را به نمايش گذاشت، وي همچنين در مجموعه‌هاي امام علي (ع)، زير چتر خورشيد، آپارتمان، آواي فاخته و خاك سرخ و اين آخري زير تيغ نقش ايفا كرده است، «بيدمجنون» يكي ديگر از شاهكارهاي هنري‌اش بود كه سيمرغ نقش اول جشنواره فجر را برايش در سال 83 به ارمغان آورد، ضمن اين‌كه سال گذشته براي بازي در فيلم «به نام پدر» براي چندمين‌بار سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را از آن مردي كرد كه از شهرت بيزار است از فيلم‌هاي معروف او مي‌‌توان به رواني، مهرمادري، آژانس شيشه‌اي، آدم برفي، عشق شيشه‌اي، مرد عوضي، موميايي، عزيزم من كوك نيستم، روبان قرمز، موج مرده به نام پدر، ديوانه‌اي از قفس پريد و بيدمجنون اشاره داشت.
    پرستويي همواره سعي مي‌‌كند اول انسان باشد، سپس هنرمند... او افتخار سينماي ايران است.
    
    
    مجتبي رمضاني
+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط رزا  | 

تقدیم به سارا دوست عزیزم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

مجله دوستان(ملاقات حضوری هواداران با اقای پورسرخ و 30 سوال مطرح شده)

در روز سوم چه نقشی را بازی می کنید؟

رضا...برادر باران کوثری.

داستان روز سوم درباره ی چیست؟

داستان درباره جنگ است و در سال های ابتدایی جنگ اتفاق می افتد.

در این سالها فیلم های جنگی زیادی ساخته شده...ایا این یکی با بقیه فرق دارد؟

کاملا و البته تعجب می کنم که قصه ای به این طراوت و زیبایی چرا از اول جنگ تا حالا ساخته نشده است.

این کار به صاحبدلان ارتباطی دارد؟

فقط عواملش.اوایل کار صاحبدلان بودیم که اقای لطیفی قصه ای واقعی را تعریف کرد و گفتند می خواهند بر اساس ان فیلم بسازند.

فقط چون لطیفی پشت دوربین بود قبول کردید در این فیلم بازی کنید؟

همان روز که اقای لطیفی قصه را تعریف کرد...بازی در این پروژه تبدیل  به ارزویم شد.خدا را شکر می کنم بین انتخاب های زیادی که وجود داشت  این نقش به من رسید.

انگیزه تان از بازی در این فیلم  چه بود؟

فیلم درباره ی عشق به وطن ...عشق به خانواده ...ناموس پرستی و غیرتی است که همیشه از ان دم میزنیم و ایرانیان و به خصوص جنوبی ها دارند.علاوه بر اینها قصه طرح نو و جذابی داشت.

خودتان غیرتی هستید؟

این یک خصلت ایرانی است ولی فکر می کنم طرف مقابل باید با وفا باشد.همین کافی است.

نمی ترسید که چهره تان را مردم در یک فیلم جنگی و پرزد و خورد دوست نداشته باشند؟

این فیلم جنگ محور نیست.فیلمی واقع بینانه است.فکر می کنم خدا خیلی من را دوست داشته که بازی در این فیلم را به عهده ام گذاشته است.

رضا چه قدر شبیه خودتان است؟

سعی می کنم این کاراکتر را بشناسم.فیلم ها و کتاب های مرتبطی را خوانده ام و نقشم را خیلی دوست دارم.

قبلا سنتان را نمی گفتید. تصمیم دارید سن تان را لو دهید؟

ان بار یک شوخی ساده بود.من متولد ۱۳۵۶ هستم.

بچه کدام محله هستید؟

جردن.

....و چه ماهی؟

تیر ماه.

فکر می کنید مشخصه بازیتان چیست؟

احساساتی هستم.

جایگاه فعای تان را مدیون چه چیزی هستید؟

فکر می کنم پشتکار زیادم.

نقطه ضعف هم دارید؟

خیلی عجولم.

به ازدواج فکر می کنید؟

ازدواج مهم ترین اتفاق زندگی ام خواهد بود.

به خانواده تان چه قدر اهمیت میدهید؟

انها همه زندگی ام هستند.

بزرگترین ارزوی پوریا پورسرخ در زندگی چست؟

این که هیچ فقیری روی زمین وجود نداشته باشد.

از چه چیزی می ترسید؟

سرعت.از مرگ هم می ترسم و از سیاست بیشتر از مرگ.

کسی برایتان فال قهوه گرفته؟

به این چیزا اعتقادی ندارم.

در چه رشته ای درس خوانده اید؟

فیزیولوژی گیاهی

مدرک تحصیلی تان چیست؟

فوق لیسانس.الان دانشجوی دکترا هستم.

شنیده بودیم در دوبی زندگی می کردید.حقیقت دارد؟

چند سالی انجا بودم ولی حالا می خواهم در همین تهران زندگی کنم.

چه ماشینی سوار می شوید؟

پاترول

بازیگران مورد علاقه تان چه کسانی هستند؟

بهروز وثوق از قدیمی ها و محمد رضا شریفی نیا و خسرو شکیبایی از نسل بعد.

در میان زنان چه طور؟

سوسن تسلیمی..گوهر خیر اندیش...ازیتا حاجیان.

می شود راجع به مسائل شخصی تر هم حرف بزنید؟مثلا این که چه عطری می زنید؟

فکر نمی کنم خیلی مهم باشد ولی عطر من لاگرفیلد است.

رنگ های مورد علا قه تان چه رنگهایی است؟

عاشق سیاهم.از رنگ سبز هم خوشم می اید.

در میان میوه ها چه چیزی به مذاقتان خوش می اید؟

هندوانه

خواننده مورد علا قه تان چه کسی است؟

صدای دکتر اصفهانی را خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

پوریا پورسرخ

پوريا پور سرخ:همه نقش‌ها در فيلم روز سوم،نقش اول هستند

پوريا پورسرخ،در خصوص بازي در فيلم سينمايي «روز سوم»گفت: تعجب مي‌كنم كه يك قصه به اين طراوت و زيبايي چرا از اول جنگ تا الان ساخته نشده است. البته اين شانس ما بود. چون همه نقش‌ها در اين فيلم اول هستند.


به گزارش سايت اطلاع رساني موسسه رسانه هاي تصويري به نقل از خبرگزاري فارس،پوريا پورسرخ،بازيگر تلويزيون با بيان اين مطلب افزود:اوايل كار «صاحبدلان» بوديم كه آقاي لطيفي از قصه‌اي تعريف كردند كه در جنوب كشور روي داده و بر اساس يك داستان واقعي نوشته شده است. در حد دو سه خط كه همانروز آقاي لطيفي تعريف كردند، آن قدر جذابيت داشت كه ايفاي نقش كردن در آن پروژه يك آرزو برايم شد. خدا را شكر بين انتخاب‌هاي زيادي كه بود اين نقش به من رسيد.
به نظر من داستان خيلي قشنگي دارد، همه چيز در آن هست. عشق خانواده، عشق به وطن، ناموس پرستي و غيرتي كه هميشه از آن دم مي زنيم كه ايرانيان به خصوص جنوبي‌ها دارند. اين فيلم‌نامه اين‌ها را به علاوه با يك قصه و طرح نو داشت.
وي در خصوص نقش خود گفت: يكي از برجستگي‌هاي اين فيلمنامه كه آقاي لطيفي دارد به آن مي‌پردازد اين است كه همه نقش‌ها نقش اول هستند. اميدوارم خدا كه تا الآن به ما كمك كرده تا آخرش هم كمك كند.
پورسرخ در مورد فيلم «روز سوم» اظهار داشت: اين فيلم جنگ محور نيست. اين را صادقانه عرض كنم. وقتي كه اينجا آمدم و با دوستان صحبت كرديم. به حرف هم سخت است كه چي گذشت. اين فيلم واقع‌بينانه است. فكر مي‌كنم خدا خيلي من دوست داشت كه در اين مجموعه آمدم. ما چند روز زودتر آمديم. فكر مي‌كنم داره معناي زندگي كردن برايم تغيير پيدا مي‌كند.
وي در پاسخ به اين سوال كه چقدر سعي كرده به نقش خود نزديك شود، گفت: من اول از همه صادقانه از خدا كمك مي‌گيرم. اعضاي گروه طوري برنامه‌ريزي كردند كه ما بتوانيم با قهرمان آن موقع صحبت كنيم و حس و حال را به دست آوريم. يك سري از فيلم‌هاي مستند آن دوران را آقاي جلالي زحمت كشيدند و ما ديديم. تعدادي از رمان‌هاي برجسته جنگ را خوانديم.
بازيگر فيلم «روز سوم» ادامه داد: جذابيت اين نقش در اين كار واقعا براي من چيز ديگري بود. نقش بسيار دوست داشتني است.
وي در پاسخ به اين سؤال كه چقدر فيلم «روز سوم» خواهد توانست مخاطبان را جذب كند، گفت: مسئله مخاطب يك بحث است. مسئله محترم بودن كار بحثي ديگر است. مطمئن هستم آقاي لطيفي به كارش خيلي احترام مي‌گذارد. به خاطر اينكه به مخاطب آن احترام مي‌گذارد و انشاءالله اين فيلم حق مطلب را ادا كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 7:13 قبل از ظهر  توسط رزا  | 

باران کوثری

گفتگو با باران كوثري، بازيگر فيلم سينمايي روز سوم

باران كوثري، بازيگر فيلم «روز سوم»معتقد است:اين فيلم مي‌تواند جوانان را به سينماي جنگ علاقه‌مند كند چراكه «روز سوم» قصه جنگ نيست، قصه آدم‌هايي در موقعيت جنگ است.


به گزارش سايت اطلاع رساني موسسه رسانه هاي تصويري به نقل از خبرگزاري فارس،باران كوثري با بيان اين مطلب در خصوص نقش خود گفت: فيلمنامه، قصه خيلي زيبايي دارد كه بر اساس يك قصه واقعي است. نقش ياسمن هم نقش بسيار زيبايي است چه از لحاظ موقعيت‌هاي بازي و چه از اين لحاظ كه همه مردم شهر ياسمن را مي‌شناختند و او بسيار مورد احترام است. پذيرش اين نقش مسئوليت سختي است.
وي در پاسخ به اين سؤال كه آيا با مردم خرمشهر در مورد اين نقش صحبت كرده است يا خير، اظهار داشت: بله من با مردم شهر صحبت كردم. يكبار يكي از مردم خرمشهر گفت «مردم خرمشهر خيلي مظلومند حتي شهداي آنها، خيلي از شهداي خرمشهر گمنام ماندند.» و اين واقعيت است. بهنام محمدي پسر بچه 12 ساله كه اول جنگ به شهادت رسيد، نمونه‌اي از اين شهداي گمنام است. فكر مي‌كنم كه ياسمن و رضا از اين دست هستند. به نظر من قصه خيلي عجيبي است. هيچ‌وقت آدم‌هايي كه اين طوري قرباني جنگ شدند را ما نديديم.
كوثري در پاسخ به اين سؤال كه با توجه به سنش و اينكه جنگ را نديده است، براي ارائه بازي خوب در يك فيلم جنگي چقدر مطالعه و تلاش كرده است، گفت: ما داريم از يك قصه واقعي اقتباس مي‌كنيم. در واقع برداشت آزاد است. من خيلي سعي كردم كه به آن فضا نزديك شوم. به نظرم موقعيت انساني‌ است و بايد آن را در يك شرايط انساني پيدا كرد نه در يك موقعيت جنگ، چون كه افراد دارند زندگي مي‌كنند ولي يكدفعه يك بمب خانه‌اشان را ويران مي‌كند.
وي در پاسخ به سؤال ديگري در مورد نظرش به عنوان يك جوان در مورد فيلم‌هاي جنگي ساخته شده در كشور، اظهار داشت: من قصد جسارت ندارم ولي تعداد زيادي از فيلم هاي جنگي كه در ايران ساخته شدند فيلم جنگي نبودند فيلم تبليغي بودند. اداي جنگ را مي‌كردند. هيچ‌وقت فيلم جنگي نديدم كه به عنوان يك جوان، مرا در موقعيت جنگ قرار دهد. به اندازه انگشت دستم فيلم خوب جنگي به خاطر دارم و فيلم «روز سوم» مي‌تواند يك اتفاق باشد.
بازيگر فيلم «روز سوم» در خصوص لطيفي كارگردان اين فيلم گفت: براي من خيلي هيجان‌انگيز است كه با يك كارگردان چند بار كار كنم. مثل تأييد است. همكاري با آقاي لطيفي برايم بسيار لذت‌بخش و آموزنده است و رابطه خوبي نيز با هم داريم.

برزو ارجمند:دلاوري‌هاي جنگ، براي من بسيار تعجب‌آور است

برزو ارجمند گفت: در زمان دانشجويي 6 تئاتر كار كردم كه همه آنها مرتبط با جنگ بود. در حقيقت جنگ دلمشغولي من است.


به گزارش سايت اطلاع رساني موسسه رسانه هاي تصويري به نقل از خبرگزاري فارس،برزو ارجمند،بازيگر سينما و تلويزيون كه هم اكنون سرگرم بازي در فيلم سينمايي «روز سوم» به كارگرداني محمد حسين لطيفي است با بيان اين مطلب افزود: امير جوان سركشي است كه اعتقادات خاص خود را دارد و در آزمون و خطاست. او در جنگ به دنبال مسائل كاملا شخصي است و يكي از جذابيت‌هاي شخصيت وي هم همين است.
وي اضافه كرد: به نظر من آقاي لطيفي كارگرداني است كه با دلش تصميم مي‌گيرد و سينما را خوب مي‌شناسد. من به ايشان اعتقاد دارم. از سويي نقش خود را در فيلم «روز سوم» بسيار دوست دارم.
ارجمند ادامه داد: دلاوري‌ها و اتفاقات جنگ براي من بسيار آموزنده و تعجب‌آور است. اصلا قبول ندارم كه عراقي‌ها ضعيف بودند. ما اهل جنگ نبوديم ولي براي حفظ حريم كشورمان مبارزه‌اي جانانه انجام داديم.
وي در خصوص يك فيلم موفق گفت: فيلمي موفق است كه ذهن بازيگر با ذهن كارگردان ازدواج كند كه در اين حالت نتيجه‌اش اجراي نقشي مناسب و ماندگار است.
ارجمند به بازي خود در مجموعه «صاحبدلان» اشاره كرد و اظهار داشت: در مجموعه صاحبدلان 3 بار پشت سر هم ترجمه قرآن را خواندم. فيلم سنگين و زمان كم بود. اما نتيجه كار به دليل همسويي فكر بازيگران با كارگردان شكل مثبت گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 7:3 قبل از ظهر  توسط رزا  | 

دیگه خونم به جوش اومد......

رجز خوانی پورسرخ  برای گلزار

پورسرخ:گلزار را قبول ندارم.

و حالا....

اقای پورسرخ مراقب حرفهایت باش...

جواب گلزار به حرفهای پورسرخ

اینها تیتر های یک نشریه ی زرد می باشد که به بهانه ی برطرف کردن شایعات در واقع به شایعه سازی  می پردازد.....این گونه نشریات ان قدر بی ارزش هستند که هیچ کدام از هنرمند های مذکور کوچکترین توجه ای به ان نکردند ....به همین منظور پاسخ اقای گلزار را که در جواب اقای پور سرخ  که در همین نشریه امده است را می اورم....

در شماره ی گذشته اظهارات پوریا پورسرخ درباره ی گلزار و هواداران او را خواندیم ولی این حرفها بازتاب  زیادی  در سطح جامعه داشت و تا انجا پیش رفت که یکی از نزدیکان محمد رضا گلزار هم مجبور شد برای روشن شدن ذهن مردم از جانب او چند کلمه ای با خبرنگار صحبت کند.این دوست نزدیک به گلزار در این باره گفت:این صحبت هایی که شده را از گوشه وکنار شنیده ام اما باید بگویم که پوریا پورسرخ دوست خوب من است و ما هیچ مشکلی با هم نداریم و از دوستان مشترک هم شنیده ام که پسر خوبی است و خصوصیات اخلاقی خوبی دارد.حتی دوست دارم در یک فیلم مشترک با هم بازی کنیم.در ضمن در چند وقت اخیر این قدر مجلات و روزنامه ها حرفای ضدو نقیض زده اند که دیگر تا خودم حرفی را از زبان کسی نشنوم باور نمی کنم.

اینها همه ساخته ذهن نویسنده می باشد و برای اینکه بفهماند در این شایعه سازی دخیل نیستند و اینکه کار خود را که امر اطلاع رسانی است به درستی انجام می دهند...می گویند پاسخ گلزار....و این که خودشان جزو نشریات زرد نیستند می گویند به حرف نشریات اعتماد نداریم...........یعنی ما این حرف را منتقل نکردیم و دیگران بودند.

و دیگر اینکه...

چاپ خبر رجز خوانی پوریا پورسرخ برای محمد رضا گلزار کافی بود تا هواداران دو اتیشه ی گلزار بر افروخته شوند و تلفن های مجله را به رگبار ببندند.در این پیام های تلفنی که دیگر ما را عاجز کرده بود اکثرا از این که یک بازیگر جوان و تازه وارد به خود اجازه می دهد چنین حرفهایی بزند ناراحت بودند.انها اغلب می گفتند:اقای پورسرخ مواظب حرف زدنت باش.شما هنوز به یک دهم از افتخارات گلزار هم نرسیده ای که چنین حرفهایی می زنی ؟یکی از هواداران سرسخت گلزار هم می گفت:اگر همین العان جلوی چنین چیزهایی گرفته نشود شاید در اینده کار به جای باریک تری کشیده شود؟

شما به روی خودتان نیاورید ..................اینها هم زاییده ی ذهن مبارک نویسنده می باشد.

تمام این حرفها که کم کم دارد به یک شایعه ی درد سر ساز تبدیل می شود بر گرفته از این صحبت اقای پورسرخ در مصاحبه شان  می باشد که ............... 

مي خواهيد به كجا برسيد؟ مي  خواهيد مثل بهرام رادان عمل كنيد يا مثل گلزار؟
من هيچ كدام از اين بچه ها را به طور كامل قبول ندارم مطمئنم نسل ما بر حسب امكاناتي كه دارد هنوز خيلي بيشتر جا براي نشان دادن خود دارد. فكر مي  كنم نسل قبل ما خيلي بهتر كار كرده اند مثل انتظامي، نصيريان و خسرو شكيبايي...

و شاید تمام این شایعه سازی ها به همین صحبت و اشاره ی اقای پورسرخ بر می گردد........

اين كه مي گفتند صدايت شبيه فلاني است، يعني تخريب؟
نه، فقط اين نبود. ملغمه اي از همه چي بود. بعضي  موقع ها چيزهاي بي ربط مي چسباندند به من. يك بار قرار يك مصاحبه را رد كردم. صاحب نشريه با لحن گوسفندفروش ها به من گفت: اين هم تموم مي شه، مي آي دنبال ما. بعد ديد من با مجلة ديگر حرف زدم. شروع كردند به چسباندن حرف هاي بي معني. به يك جايي رسيده بود كه وقتي شمارة مجله اي مي آمد و من روي جلد بودم، خدا شاهد است روزشماري مي كردم شمارة بعدي بيايد. حتي تصميم گرفتم از جلوي كيوسك هاي مطبوعاتي رد نشوم. يك بار يكي گفت: به اندازة تيراژ مجلاتي كه روي جلدشان هستي، به تعداد دشمنانت اضافه مي شود. ديدم پربيراه نمي گويد

هر چند که این گونه شایعه سازی ها شاید هیچ تاثیری روی شخصیتونگاه هواداران به این دو هنرمند نگذارد...............ولی هستند کسانی که از کل ماجرا بی خبر هستند و با دیدن فقط  تیتر مجله نسبت به این هنرمند دید بدی پیدا کنند...............در واقع یک تیتر کوچک تاثیر خودش را خواهد گذاشت.....حتی روی یک نفر و این همان مخدوش کردن چهره ی یک هنرمند محبوب می باشد...........بطوری که در اطرافمان می شنویم که می گوییند:(چیه.....تمام مجلات عکس این پسر رو می زنند؟؟؟.........این را هم می خواهند خراب کنند و از چشم بیندازنش؟؟) 

به همین منظور کل مصاحبه ی ذکر شده را به طور کامل می اورم(مصاحبه:وبلاگ کلبه دوستی)

گفتگو با پوریا پورسرخ:

ديگر ژوبين نيستم

 


خوشحال ايد پنج ماه است جلد نشريات زرد هستيد؟
خيلي جاها شيرين بود، خيلي جاها تلخ. مجلة زرد را هم بهتر است بگوييم عامه پسند. به هر حال هم بهره بردم، هم ضربه خوردم.
چه تلخي اي؟ خودتان خواستيد معروف شويد.
بعضي موقع ها آن قدر تلخ بود كه دندان هايم ريخت! آخرهاي فروردين آن قدر عصباني شده بودم و دندان هايم را فشار دادم كه قسمتي از دندانم وقتي خواب بودم خرد شد. اين را به هيچ جا نگفتم. شما تيتر بزنيد تا سهمي از زردي ببريد! ولي در عين تلخي، شيريني اش مي چربيد.
پس همچين از زردي  هم بدتان نمي آيد.
يك نشريه زنگ زد گفت: ما آن شماره اي كه با تو مصاحبه كرديم، فروشمان چند برابر شد. بيا يك بار ديگر مصاحبه كنيم تا فروش ما برود بالا. نمي گويم نان رسان ام، ولي اگر كسي از قِبَل اسم من نان بخورد، خدا را شكر امثال آن مجله با صداقت بيشتري با من برخورد كردند تا بعضي از نشريات مثلا تخصصي و پرمدعا.

 


اما به چه قيمتي؟
اگر مجله اي با مخاطب اش اين قدر صداقت دارد كه با تيترها و عكس هاي خصوصي بخواهد بفروشد، به خودش ربط دارد. مثلا در يك اكران خصوصي كنار فرهاد قائميان نشسته بودم. يك نشريه به جاي فرهاد، عكس بازيگري را گذاشته بود و نوشته بود عكس جديد از پورسرخ. من بايد خودم را بكشم؟ به هر حال كنار مي آيم با قضيه. شما كارتان تغيير در تيترهاست، به من ربطي ندارد چه مي كنيد. من حداكثر مي توانم جلوي مصاحبه ها را بگيرم. ولي حالا چه ايرادي دارد عكس بزنند. من نه گارد مي گيرم نه باد مي  كنم. زندگي خودم را مي كنم.
پس اين صد نكتة خواندني از پوريا پورسرخ از كجا مي آيد؟
من به كسي صد نكته  اي نگفته ام. اما ايده بامزه اي است به شرط اين كه به صد گير ندهيم. اگر چهل تا شد همان ها را چاپ كنيم. شصت تاي ديگر را نبايد الكي پر كرد. اين كه من چه درسي خوانده ام شايد براي كسي جالب باشد. ولي اين كه به چه رنگ و ادكلني علاقه دارم، چه چيز جذابي دارد؟ مثلا در همين صد نكته موردي به اشتباه از من چاپ شد كه در شماره بعد همان نشريه سوءتفاهم به وجود آمده برطرف شد.

 


مگر خودتان نگفته ايد؟
چرا. آن اوايل بي تجربگي كردم و گفتم. حتي يك جايي آدرس اي ميل ام را دادم. الان حداقل 1842 تا اي ميل نخوانده دارم. خيلي نامه درِ خانه مان مي آيد. همه فكر مي كنند در زندگي عادي هم مثل ژوبين هستم؛ عاشق و رمانتيك. يك عاشق بدون اسب سفيد. اما الان جواب همه را نمي دهم. اول همة مصاحبه ها را مي خوانم، بعد اجازة چاپ مي دهم.
دردسر برايتان درست نشده؟
چيز بنيان كني نبوده. با اطمينان به تان مي گويم اين مسير را با كمترين حاشيه آمده ام. اما يك سري مطالب تخريبي بود.
چه مطالبي؟
ببين، ما هميشه ضد ريتم و مخالف جريان در جامعه داريم. براي همين بعضي نقدها عليه من احساسي و غيرمنصفانه بود.
حتي يكي از نشريات تخصصي هم بدون اين كه من را ببينند، نوشتند صداي من شبيه فلاني است. از آن ها، بيشتر از زردها ضربه خوردم. ما قضاوت هايمان بي رحمانه و آني است. بد، همديگر را مي گوييم. خودم را مي گويم، هيچ وقت يادم نمي رود دو سال پيش جشنوارة فجر در سالن مطبوعات بودم. فيلم گل يخ قرار بود پخش شود. گلزار آمد داخل سالن. همان جوي كه بيرون در خيابان هست، در سينماي مطبوعات هم ايجاد شد. همة آن هايي كه داعيه دار بودند، ريختند براي عكس و امضا.
اين كه مي گفتند صدايت شبيه فلاني است، يعني تخريب؟
نه، فقط اين نبود. ملغمه اي از همه چي بود. بعضي  موقع ها چيزهاي بي ربط مي چسباندند به من. يك بار قرار يك مصاحبه را رد كردم. صاحب نشريه با لحن گوسفندفروش ها به من گفت: اين هم تموم مي شه، مي آي دنبال ما. بعد ديد من با مجلة ديگر حرف زدم. شروع كردند به چسباندن حرف هاي بي معني. به يك جايي رسيده بود كه وقتي شمارة مجله اي مي آمد و من روي جلد بودم، خدا شاهد است روزشماري مي كردم شمارة بعدي بيايد. حتي تصميم گرفتم از جلوي كيوسك هاي مطبوعاتي رد نشوم. يك بار يكي گفت: به اندازة تيراژ مجلاتي كه روي جلدشان هستي، به تعداد دشمنانت اضافه مي شود. ديدم پربيراه نمي گويد

 

 

 

همه فكر مي كنند در زندگي عادي هم مثل ژوبين هستم؛ عاشق و رمانتيك. يك عاشق بدون اسب سفيد

از مطبوعات ناراضي هستي؟
نه از هيچ كدام. فقط آن هايي را كه با شخصيت من بازي مي كنند به خدا واگذار مي كنم.
ولي انگار از جنجال خوشت مي آيد.
نه بابا! اين جا با خارج فرق دارد. به هر حال، وزارت ارشاد به همه چيز نظارت دارد. من مدتي در بولتن وزارت كشاورزي كار مي كردم. مي دانم خط به خط را كنترل مي كنند تا جامعه دچار مشكل نشود. اين جا انگليس نيست. من هم بن افلك نيستم، جنيفر لوپز هم در كار نيست. اگر خبري از كارهايم چاپ شود، خوشحال مي شوم، ولي از جنجال خوشم نمي آيد. اين كه مثلا من چشم ديدن فلاني را ندارم يا استقلالي ام يا پرسپوليسي!
اگر از فردا روي جلد هيچ نشريه اي نباشيد، چه حسي پيدا مي كنيد؟
اگر از سكه بيفتم، ناراحت مي شوم. اما از جلد افتادن با از بورس افتادن فرق دارد. من كارم نمايش است. ابزارم، خودم هستم. طبيعتا دوست دارم به اندازه اش توي بورس باشم. اين با روي جلد رفتن و در حاشيه بودن فرق دارد. روي جلد بودن يا نبودن دغدغة من نيست. دغدغة مطبوعات است.
مي خواهيد به كجا برسيد؟ مي  خواهيد مثل بهرام رادان عمل كنيد يا مثل گلزار؟
من هيچ كدام از اين بچه ها را به طور كامل قبول ندارم مطمئنم نسل ما بر حسب امكاناتي كه دارد هنوز خيلي بيشتر جا براي نشان دادن خود دارد. فكر مي  كنم نسل قبل ما خيلي بهتر كار كرده اند مثل انتظامي، نصيريان و خسرو شكيبايي...
خب، يعني چي؟ يك كاري مي كنيد هميشه روي جلد بمانيد يا مثل پارسا پيروزفر از مصاحبه و مطبوعات و اين چيزها كنار مي كشيد؟
همه چيز در حدش خوب است. استادي به من گفت: تو بايد دو برابر بقيه كار كني، چون تو هر چي زور بزني به خاطر قيافه ات مي گويند اين از آن بچه قرتي هاست. اما سعي كرده ام در موفقيت وفا نخوابم. در صاحبدلان، 180 درجه فرق دارم. به شدت به گريم شاهين در سريال صاحبدلان علاقه مندم و معتقدم از بهترين گريم هايم بوده.


براي اين كه به ظاهرتان اهميت مي دهيد و نمايش قيافه تان مهم است؟
نه، خواستم صورتم همان باشد. مي خواستم ببينم مي توانم نقش بچه سرتق را با همين چهرة خودم در بياورم. سعي كردم ريتم تندتري انتخاب كنم، حركات زيادي در دست و پا داشته باشم.
چرا برگشتيد تلويزيون، مگر در سينما پيشنهاد نداشتيد؟
چرا داشتم، ولي همه اش نقش عاشق رمانتيك بود. من در اين 5 ماه دو تا انتخاب بزرگ كردم، يكي بازگشت به تلويزيون كه فكر كنم، كار خوبي باشد، دومي هم شكستن نقش عاشق رمانتيك. ضمن اين كه در اين مدت از سينما هم غافل نبودم و در سه فيلم بازي كردم.
چرا در اين مدت، خبري از كارهاي هنري ات نبود و همه اش حرف از مسائل شخصي ات بود؟
به من چه! باور كنيد روزي كه تيتر زدند در بيمارستان بستري شده ام، كار مادرم به آب قند كشيد. بندة خدا شمال بود و من هم سر كار بودم و امكان برقراري ارتباط نبود. دو روز از من خبر نداشتند و من هم بي خبر از همه جا سر فيلم برداري...

 


مگر اتفاقي افتاده بود؟
آره، سكانس آخر فيلم پسران آجري (به كارگرداني قاري زاده) بود. در پارك گفت وگو دالان هايي است كه باغبان آن جا مي گفت: هر هفته دو نفر سرشان اين جا مي شكند. آن روز هوا گرم بود. زمين را خيس كردند. من هم سريع آمدم تا زمين خشك نشده، كار را بگيرند و به زحمت دوباره نيفتند. فقط به ات بگويم كه همه از صداي برخورد سر من به سقف دالان برگشتند. شش تا بخيه خوردم. شدت خونريزي شديد بود.
كار چي شد؟
ادامه پيدا كرد. يك هفته بعد از شكستن سر من، كنسرتي در فيلم داشتيم كه از مردم دعوت شد تا به عنوان تماشاچي بيايند. خيلي ها آمدند و تعريف كردند. انرژي مثبت خوبي از مردم گرفتم.
شما هم اهل اين حرف ها هستيد؟
تنها شباهت من و مارلون براندو اين است كه در جمع هزار نفري، اگر يك نفر انرژي منفي بفرستد، سريع مي گيرم. همين الان كه آمدم ، يك سري توي دلشان گفتند: باز اين بدتركيب اومد!
انرژي اي كه از من بيرون مي آيد، چطور است؟
اول مصاحبه، با نهايت ادب، متلك داشت؛ ولي الان بهتر شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط رزا  | 

بازیگر نرگس....ببینید من زنده ام.


در پاسخ به شايعات اخير ؛
بازيگر زن سريال نرگس : من زنده هستم ... هنوز
سرهنگ تورنگ : در حال حاضر در این موضوع سکوت شود، بهتر است

يكي از بازيگران زن سريال پر بيينده تلويزيوني نرگس ، در خصوص جريانات پيش آمده اخير كه در طي اين چند هفته از وي در محافل خبري و مطبوعاتي منتشر شده است ، در نوشته اي نسبت به اين اتفاقات واكنش نشان داد .



متن کامل یادداشت وی که نسخه ای از آن در اختیار ایرانیوز قرار گرفته، در پی می آید:

پاييز امسال ، پاييزي تر از هر سال ، ابري و باراني.

گاهي آفتاب فقط براي يادآوري وجود فصل هاي ديگر از لا به لاي ابرها مي تابد. سكوتم دليل اعتقاد به شما نبود ، خود را باور داشتم. قصد من يادآوري هيچ فصلي نيست.
نور كافي نيست ؛ اما هنوز مي توان تجربه تلخي را با كساني كه آسمان دلشان ابري تر از آسمان خاكستري شهر ماست تقسيم كرد.

شايد اين شرح يك تجربه است.

شايد اين يك شكايت است براي يكي از بازيگران زن سريال نرگس و يا من مسوولي هستم براي دفاع از آن چه كه حتي به من مربوط نيست ؛ و شايد اين تلاشي بيهوده است براي حفظ حرمت يك انسان ، هنر و يا جامعه هنرمندان و شايد اين همه ، دلشوره ايست براي يك جامعه.

آن چه با عنوان هاي مختلف مثلاً فيلم غير اخلاقي از نيمه ماه مبارك رمضان جزو تنقلات روي كرسي برخي محافل همكاران ، منازل دوستان ، شهروندان و شهرستانها شده است ، چيزي نيست جز تاييدي بر تلاش بيهوده فردي ما در عرصه هنر و برداشتن گام هاي بي ثمر در جهت رشد.

همه ما مي دانيم كه عدالت بدون قدرت هيچ است و قدرت بدون عدالت ، خشونت.
آري ؛ اين قدرت ، قدرت جمعي ِ برخي از همكاران و همنوعان عزيزي است كه به بي عدالتي و خشونت تبديل شد.

خشونتي كه حتي مي توانيم با دست وي را به خودكشي واداريم و يا اعدام و شايد هم بدتر...

پس براي دلداري دوستان ، آشنايان ِ خارج و داخل كشور و يا بهتر است بگويم براي آگاهيتان : هموطنان ، همكاران ، روزنامه عزيز ؛ ( هنرپيشه مذكور به قول شما ) كه گويا تشابهي ظاهري دارد با شخص ديگري در فيلم غير اخلاقي كه در ماه مبارك رمضان دست به دست از نظرتان مي گذشت ( و تا كنون نيز هم ) ، در صحت و سلامت كامل به سر مي برد و خوشبختانه دليلي كافي براي خودكشي پيدا نكرده است و من زنده هستم ... هنوز.

كساني كه با اين بي پروايي از بي حرمت كردن ديگران لذت مي برند ، در درجه اول انسانيت خودشان را با دست خود ، زودتر كشته اند.
نجابت برخي هموطنان را كه چه عرض كنم ... اما هميشه خدا را سپاس. ماه پشت ابر نمي ماند.

بالاخره در اين روزهاي ابري ، قانون براي تكذيب اين شايعه و فاجعه از لاي ابرها تابيد.
جاي آن است كه تشكر و قدرداني كافي از توجه و پيگيري مستمر مسوولين قانون براي حفاظت از محارم و حيثيت و تكذيب اين شايعه بنمايم.

انسانها ، متمدنين ، روشنفكران ، اشرفين مخلوقات و اي ديگران ؛ من اولين و آخرين نفري نخواهم بود كه شايعات و اكاذيبي اين چنين به او نسبت داده مي شود.

بار سنگين بي حرمتي و تهمت را بر دوش ، با دليل بي گناهي تحمل كرديم. از ما كه گذشت ، اما سوال اين است ؛ اگر هتك حرمت هايي نه براي آدمي كه مي شناسيد ، نه براي مثلاً وي ، كه براي شخصي عادي اتفاق بيافتد چه بايد بكنيم؟

- بني آدم اعضاي يك پيكرند
بعضي وقتها بد نيست كه خودمان را جاي ديگري بگذاريم ( اين درس تمام اديان است ) دقيقاً جاي ديگري و نه فقط به رسم دلسوزي. من به خاطر شما ، خودم را جاي پدري مي گذارم كه هر روز چشمهاي غمگين دخترش را براي دلداري مي بوسد و شايد نمي فهميم كه در خلوتش و خودم را جاي مادري مي گذارم كه با شنيدن خودكشي جگرگوشه اش ممكن است همان لحظه قلبش را ببازد و خودم را جاي رفيقي مي گذارم كه شرمش را با غيرت مي خورد تا از حقي دفاع كند ...
گه گاهي خودم را جاي نارفيقان نيز مي گذارم ، شايد كه درس غيرت بگيرند و من خودم را جاي تمام وجود خودم نيز مي گذارم تا براي اثبات سلامتم ، جواب اين بي حرمتي ها را بر آيينه دلم ثيقل دهم.

و نهايتاً جايم را به شما مي دهم فقط براي يك لحظه ....
از ما كه گذشت ....
ايستاديم ،
بي پروا ، مي روم و مي تازم در مرز بي خوابي و رويا ،
در محمل ريا ، چنان مي روم كه گويي نه پسي دارم و نه پيش و ، چه شگفت !
اين ريا ديگران با من همواره همراه و هم پايند
باور كرده اندكه حقيقت بيش از اين رياي من نيست
چگونه برهانم آنان را زين خيال اين تَوَهُم
تنها فغان من است
دلشان مي شكند! اگر بگويي
ببنديد چشمان بي شرمتان را! حوصله شان سر مي رود!
اگر بگويم باز نكنيد زبانتان را حتي براي دلسوزي من
كه آن من ، خود هيچ است و اين هيچ ، پر شده است از من
و در نهايت اين من ِ من است كه مي نماياند خود را
براي هيچ و اين من ،
تنها زهرا هزاران تكه شده است براي شما


مسوول اطلاع رسانی نیروی انتظامی تهران بزرگ نيز در گفت و گو با ايرانيوز با تكذيب شايعات مربوط به خودكشي اين بازيگر ، گفت: برخلاف آنچه که گفته می شود، وی به هيچ عنوان اقدامي براي خودكشي انجام نداده است .
سرهنگ تورنگ در گفت و گو با خبرنگار اجتماعی ایرانیوز در این خصوص گفت: دامن زدن به این موضوع اخلاقی، کار صحیحی نیست و در حال حاضر در این رابطه سکوت شود، بهتر است.
وی ادامه داد: باید بسیار محتاط در این رابطه عمل کنیم و رعایت حقوق دیگران را داشته باشیم.
به گفته تورنگ نیروی انتظامی در حال بررسی صحت فیلم است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط رزا  |